من مسافر زمينم!

مسافر سفری ابدی، ايستاده بر کره ای خاکی، معلق در بی انتهايی عميق، در کهکشانی که مدام وسعتی فزاينده تر يافته، نيستی را می بلعد!

بر فراز پيکره ام که گويند اصالت از مشتی خاک يافته، دايره ای است سوزان، ميخکوب بر صفحه ای آبی، که بی هيچ تمنايی روشنی و گرما می بخشد و خود لحظه به لحظه به مرگ نزديکتر می گردد و من در حسرت روزنه ای برای رسوخ انوار طلايی اش به تاريکخانه ذهن مجهول آدمی...

از خاک گفتم، اين فرو افتاده ترين زادگاه رفيع رستندگان، مأمن دانه های به انتظار نشسته رويش، حريم کهنسالترين ريشه های اشجار سر به فلک سوده، اين فروتن ترين مادران... که به هنگامه آرامش زلال آب از دل به رگهای حيات می راند و به زمانه خروش می لرزد و از هم می گسلد و ذوب ترين گدازه های آتشين قلبش را فوران کرده، تلی از خاکستر بر جای می گذارد...

همسفرانم مردمانی هزار رنگ اند که هر يک به صحف افسانه ای مانند که روزگاری در نقطه ای روايت شده رفته اند....

و تنها خدای داند اين سفر نفرين شده، به کجا خواهد انجاميد... و در اين ميانه خوشا ماندگارترين افسانه ها بودن و روايت شدن ... 

/ 100 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
يوسف

سلام دوست من! اميدوارم حالت خوب باشه خيلی وقت بود که دوست داشتم در مورد آيت ا... بهشتی مطلبی را نگارش کنم اما هم وقت آن نبود و هم دلائل ديگری هم داشت . اما در اين چند روزه و با پيشنهاد بعضی از دوستان خوبم تصميم گرفتم بالاخره در مورد ايشان هم دستی به قلم ( صفحه کليد ) ببرم و نظراتم در اين مورد را بيان کنم .از شما دوستان عزيز ميخواهم که در اين پست مرا با نظرهای زيبايتان ياری کنيد و نقاط ضعف و قوت نوشته ام را بيان داريد . موفق پیروز و پایدار باشید

پت

سلام واااااای باید منو ببخشید که خیلی وقت بود نتونسته بودم بهتون سر بزنم... یه مشکلی برام پیش اومده بود که فرصت سر زدن هارو ازم گرفته بود.... در هر صورت ممنونم که بهم سر زدین... آپی هم که کرده بودم خواهرم کرده بود و فرصت نکرده بود به همه خبرشو بده.... خوشحالم کردین موفق باشید فعلا!

سایه

من مسافرزمینم! مسافر سفری ابدی،ایستاده برخاک لیک معلق دربی نهایت ! دربینهایت فضایی که بگوشه ای کوتوله ای سفید بود رابلعد وبگوشه دگرش نواختری زهیچ سوپرنوایی را شاید، به کنجی بینهایت هم نقطه آخر گیرد وبه کنجی دگر زنو زاید !. برفراز پیکرم که گویند اصالتش زمشتی خاک یافته ،اثیریست سوزان معلق به آسمانی آبی که بی هیچ حاجتی گرمی ونور حیات بخشد وخود هرآن به آن نابودیش نزدیک و نزدیکتر شود، ومن اینجا هنوز بحسرت کورسویی بهر تاریکخانه ذهن مجهول فرزند خاکم ! زخاک گفتم ، این مرتبه صفر ، مامن دانه ، آغاز رویش و انتهای پوسش ، الفبای حیات ومادر طبیعت که به گاه آرامش زلال آب زدل به رگ حیات بخشد وبه گاه خروش لرزد واز هم گسلد و گداز تافته زآتش دلش را برون دمیده وخاکستربودونبود رابرجای گذارد ،خاکستری که خود مادر حیاتی نو بایدش ... ودراین میانه من مسافر ، این مسافر خاکی ، همسفر مردمانی هزاررنگم که توگویی هریک از آنان بخشی زدفتر فسانه ای باشند که روزگاری ودرجایی روایت گشته اند ... ودراین بین فقط خدا داند که انتهای این سفرشوم به کجاست ، البته گر...! پس بدین ره خوشا که ماندنی ترین افسانه هابودن وباز ازنو روایت شدن !.

سایه

سلام شرمنده که مدتی زحالت بيخبربودم، به هرحال درباره مواردی که گفته بودی حالا درخدمتم،درمورد مطلبت هم بدش برمن بخشای که فهمم زپندارت والبته که سوادم زين بيش نکشيد . دلت شاد ولبت همچو خندان باد.

سيد

سلام از اینکه چند روزی در نت نبودم تا خدمت برسم.. خواهید بخشید مرا.. مسافرت بودم آذربایجان شرقی و غربی .. بخشی بخاطر ماموریت اداری و بخشی دیگر برای دیدن یاران نادیده ی وبلاگ نویس و دنیایی داشت این دیدار .. شاد باشید

گفتن نگين

بنام خدا دوستان عزیز سلام درآستانه ی برگزاری ششمین نشسست تخصصی خانه ی شعر شمال ( گفتن ، نگین ) با مطالبی مانند : 1 – رهبری بحران وبحران رهبری در شعر امروز مازندران........ محمد لوطیج 2 – نقد شعر ......................................................................احسان خلیلی 3 – درباره ی خرده فرهنگ ها .......................... .................. احسان مهدیان به روز شد واز شما برای بازدید ازاین مجموعه دعوت به عمل می آید

تنهاترین غزال

سلام دوست خوبم متن قشنگیه ممنونم از حضور گرمت منم آپم خوشحال میشم سری بزنی سربلند باشی چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور بشی بخندی تا نفهمه هنوزم دوستش داری چقدر سخته که گل آرزو هاتو تو باغ دیگری ببنی و هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت آروم زیر لب بگی: (( گل من باغچه ی نو مبارک!!))

نيمه

اينقدرسفيد اين دفتر را ورق نزن خودت که می دانی شعر هم مثل گريه بهانه می خواهد ببين ايستاده ام اينجا در حوالی گريه هنوز اينجا در حوالی گريه هنوزاهالی بغض در انتظار بهانه ای شبيه تواند

شقايق

سلام.وبلاگت عاليه.موفق باشی.به منم سر بزن خوشحال ميشم.بای.

احمد

سلام دلی داری همچون من، رسته از نام و نان، سرگشته و جویای یک بی نشان! کم آورده ام من! تو چیزی هم یافته ای ؟ به من بگو! چیست حقیقت ای افسانه وار؟ هر گاه که چیزی از حقیقت زندگی یافتی مرا هم خبر کن عزیز! منتظرم!