نسيمی سرد، شاخسار هستی ام را بالا و پايين رانده، مرثيه غم آلود فرو ريختنی زودهنگام را زير رگبرگهايم زمزمه می کند... اين منم در آستانه فصلی سرد...

و من اين بار چشمانم را برای مرور افق گذشته ای نه چندان دور، تنگ نخواهم کرد، که نگاه به گوشه های سبز پهنه وجودم، برای ذکران جوانی ام کافيست... آن روز گرم و پرشکوه بهاری را هنوز به ياد دارم...

و چه سهل بود ايمان به باور زايش و جوانه زدن و چه دشوار بود باور نگاههای ناباوری که به رويشم از ميانه بافتی خشک و چوب پنبه ای، مومن نبود...

و چون زاده شدم ريشه های زادگاهم، املاح از معدن خاک به امانت گرفت و راهی بلوغ و وسعت يافتنم کرد...

و من چه خوش باور بودم بر اين بخشش بی امان زادگاه و خاک... و ندانستم اين همياری، به بهانه ای فراتر از هست من، که ساخت اکسيژن هستی سازی در هنگامه هست، برای رشد زادگاه است و لاشه ای غنی در هنگامه مرگ، برای خاک...

و من در آستانه فصلی سرد... در اين روزهای باقی مانده تا فروريختن... بدين زمان که چهار طلوع، بی هيچ پرده و وهمی، به دريچه خورشيد نگريستم، بدست خويش، آخرين آوندهای اتصال خويش را به حرص مکنده ای چون درخت و گورستانی چون خاک، خواهم گسيخت... و در جويباری به ابد آرام خواهم گرفت... باشد که زلالی آب، روحم را صيقل دهد! 

/ 90 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ارنواز

از پشت این کلمه ها طنز توی کامنتتون چه دست نیافتنیه . فعلن ...

باران

سلام دوست عزیز وبلاگ خیلی زیبایی دارید خوشحال میشم اگه به من هم سر بزنید خوشحال و موفق باشید

اصغرآقا کاميونی

سابوليکم مرامتووووووووو عقشست. با ايزه ت يه آپ رله کرتيم . فرمونت رو بچرخونی سمت ما دوعات می کنيم . نفس بر نالوتيا : اصغر

ايمان

سلام احوال شما؟ کم پيدايين؟ من آپم منتظرتم

ميرزا بدبين

من که نمی دونم شما کی هستی اصلا !!!!!!!!!!!! اين درسته اين همه مدت که معتاد شدی تا سرت رو نقش قالی کنم حالا در ميری ؟ بيا تا سرت رو هميمطور رايگان نقش قالی کنيم .

احسان

سلام اينجا ديگه الحق ولانصاف حق با ميرزاست .

human too human

چخحوف می گفت اگه به من یه زیر سیگاری بدید فردا براش یه داستان می نویسم!!! مصادره به مطلوب شد اما یاد بگیر

بنت الهدي

سلام عيدت مبارک کجايی دختر وبت تعطيله ديگه ای داد و بی داد يا علی

سيد

سلام... اول .... روز عرفه و عید قربان مبارک دوم ... از این که این کامنت را برای همه ی دوستانم می نویسم گلایه نکنید.. باز هم می آیم که برایتان کامنت ویژه بگذارم مدتی بود که توفیق یاری نمی کرد خدمتتان برسیم .. گرفتاری ها خودشان را بد جوری بر انسان و برنامه هایش تحمیل می کنند به هر حال ببخشید که پای لنگی و درنگی ز شما دورم داشت .. اما .. خبر اینکه بالاخره خانه ی قدیممان را در پارسی بلاگ بازسازی کردم و به آنجا منتقل شدم خوشحال می شوم میزبان حضورتان باشم در سرزمین پارسی بلاگ

سامـان

آب گیرت نیومده، وگرنه شناگر ماهری هستی! شاید هم غریق‌نجاتی؟! ببینم توی آب گل‌آلود هم می‌شه روح صیقل داد؟ والا ما که توی لجن جلا داده شدیم! د-;