سخنی با کالبدم...

سلام جسم خسته من، سلام نزديکترين تن پوشم، سلام همراه هميشگی طلوع و غروب روزهای زندگی ام و سلام بر تو، ای مأمن روح عريان و آزرده ام...

سپاسگزارت هستم برای تمامی ساعاتی که شقاوت حيوانی ام  را در ظاهر هميشگی خود مخفی ساختی و خشمناکم برای تمامی ثانيه هايی که هرم نفس های خدايم را شنيدم و تو دو بال نداشتی تا مرا بالا بری و به نشئه وصل مجنونم کنی، پس بر صليب سرد بودن بر زمينی منجمد، ميخکوبم کردی....

اما بدان آنقدر تو را خواستم که هرگز نخواستم آنی از تو جدا شوم، چرا که با تو ممکن بود جهشی چنين شگرف، بر پست ترين و رفيع ترين طبقات انسانيتم...

اما افسوس که روزی تو را در عين شکوه و جوانی يا پژمردگی و پيری، سلامت و صحت يا آفت زده و رنجور، همچون لاشه ای متعفن به گور خواهند سپرد و تو خواهی پوسيد و من خواهم زيست، خواهم ماند، چرا که تنها قفس روح جاودانم بودی... نه بيشتر...

از خاک آمدی، به خاک نيز بدل شو... باشد که رستنگاه وجودی ابدی، چون من  گردی...       

/ 66 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ميترا آزاده

به نام خالق فرصت ها سلام دوست عزيز به مشغله های فکری من دعوتيد. در پناه نور

رامين

دوست فرزانه ی من گمگشته.. دوست عزیزم خانم پروانه اسم کتاب خانم فالاچی را نامه به کودکی که هرگز متولد نشد ..نوشتند...با دقت نظر ی که من از شما در اين مدت سراغ دارم..نوشتيد به کودکی که هر گز زاده نشد..و زنده گی جنگ و ديگر هيچ..که آن جنگ لعنتی ويتنام را بنوعی نکوهش کرده...ايشان نوشتند در سی سال پيش اين کتاب را خواندند..من مترصد اين بودم که نام کتاب را در همين بخش از پيامها ..و آنهم بدرستی که شما نوشتيد بنويسم...که شما جور مرا متقبل شده و از اين بابت از شما متشکرم..به داشتن دوست فرزانه ای مثل شما باور بفرمائيد ..خوشحالم ..من ..بعد خواندن کتاب زنده گی جنگ و ديگر هيچ...عليرغم اينکه زنده گی را جنگ ميدانم اما از اين جنگ هميشه تنفر داشتم..و با همه ی اين تنفر ..جالب است بدانيد ..که مرا به زنده گی جنگی نابرابر ناخواسته کشاندند..که بقول ما...مار از پونه خوشش نمی آيد ولی در خانه اش سبز می شود..که بماند ..آن جنگ و زنده گی...که داريم هفته ی دفاع مقدسش را گرامی ميداريم و من عيبی در این کار به لحاظ ياد آوری از آنهمه دلير و از جان گذشته نمی بينم...که سرفرازانه ماندند اگر چه فقط ياد عزيزشان بين ماست...يادشان گرامی...

دی جی ۷۴۷

سلام وبلاگ زيبايی داری اميدوارم موفق باشی به من سر بزن يا دت نره تقديم به توعزيز

سينوحه

سلام.ممنون از اينکه وبلاگه مارا با قدوم خويش مزين فرموديد.نوشته هاتون زيبا بود وقت نکردم همشو بخونم. بازم به شما سر ميزنم.موفق باشيد..

نوای بهار

نوشته بسیار زیبایی بود . در ضمن من به روز هستم. خوشحال ميشم که به من سری بزنيد.

رامين

سلام دوست عزیز م...نظر شما در مورد ( شدن) چیست؟ منتظر اظهار نظر شما میمانم...بر قرار و شاد باشی...

صنم

سلام دوست خوبم ممنون که به من سرزدی ....ببخش که يه مدت نسبتا طولانی نبودم و کامنتات رو بی جواب گذاشتم اون کتاب يه کتاب کوچيک بود به اسم پروردگار مهر که يکی از دوستام به من داد اگر پيداش کردم اسم نويسنده اش رو برات مينويسم ياحق!

حسين

بسيار زيبا بود و به فکر وادارانده ... تا به حال هميشه از ديد جسم به روح نگاه کرده ايم و کمتر مجالی شده که از جانب روح به جسم نگاه کنيم و اين نگاه ميتواند چشم اندازهای بکر و بديعی بيافريند. راستی گروهی راه انداخته ايم تحت عنوان جستجوی مبهم و ميخواهيم در آن به همين چشم اندازهای تازه و بديع دست پيدا کنيم و خودمان را در رهگذر آن بشناسيم. ما را در اين سفر تنها نذار...

مسافر حقّ

سلام اين پستتون براي من جالب بود و تا حدي كاربردي. ممنون كه سر زديد. پيام بنده براي شما - كه از سوي ديگرست - اين است كه : (( با غم نمي‌توان به خـــدا نزديك شد )). در پناه حــقّ