حلقه

 

خداوندگارم!

دير زمانی است به سرآغاز هر کنشی تو را بخشاينده ای مهربان خوانده ام ، من بدين نام تو را زيسته ام ، من بدين نام تو را در نفس هايم فرو برده ام و در رگهايم به جريان واداشته ام .... و من بدين نام رنج را می پذيرم ..... اما بر من بازگوی ... بر من بازگوی به کدامين گواه ... انسان را می آزمايی به رنج و چرا رنج محک يا پالاينده عشق توست.... و تويی که بر سرانجام کار و بر لغزندگی ايمانمان آگاه ...

می دانم، می دانم به انسان نرسد جز آنچه سزاوار است و جز آنچه مقدمات ظهورش را فراهم آورده ... می دانم آنکه ايمان آورد به سنت تو بايد به بوته آزمايش بار يقين آورد و آنکه دلی در هم شکند بايد دلشکسته گردد ...  اما بر من بگوی ... آن کودکان سرطان زده... آن چشمهای معصوم ، آفت زده کدامين نگاهند بدان زمان که خداوندگاری بخشاينده و مهربان نگاه بان آنهاست.  

مرا ببخش ... مرا ببخش که در ميان دريای انبوه نعمات بی کرانت تنها سياهی بينمو بس! مرا ببخش که در ضلال گمراهی هايم به هر زمان ، خود را گمگشته تر از پيش می يابم ... آخر من تنها  بيست و دو سال  است که طعم گس زندگی مادی را چشيده ام .... وعشق به بندگانت را از تو آموختم...    

خداوندگارم !

ما همه جز معدودی برگزيدگانت مستوجب قهر توئيم، اما تو را بر عشق سوگند .. بر ما ببخشای

ای بخشنده  مهربان!

صدايم را می شنوی... 

 

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢۳ دی ،۱۳۸٤ - گمگشته