حلقه

 

سخنی با کالبدم...

سلام جسم خسته من، سلام نزديکترين تن پوشم و سلام همراه هميشگی ساليان عمرم، سالها بود روح عريان و آزرده ام را در تومخفی می ساختم...

سپاسگزارت هستم برای همه روزهايی که شقی تر از يک گرگ بودم و تو همچنان همان کالبد هميشگی و خشمناکم برای همه آن روزهايی که هرم نفس های خدايم را می شنيدم و تو دو بال نداشتی تا مرا بالا بری و بر زمين سرد ميخکوبم کردی....

اما اين را بدان آنقدر دوستت داشته ام که هرگز آرزو نکردم آنی از تو جدا شوم، چرا که با تو می توانستم به پست ترين و رفيع ترين مراحل انسانيتم بجهم...

اما افسوس که روزی تو همراه روزهای انسانی ام را همچون لاشه ای متعفن به گور خواهند سپرد و تو خواهی پوسيد. اما من خواهم زيست، خواهم ماند، چرا که تو تنها قفس روح جاودانه ام بودی...  نه بيشتر      

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٧ آبان ،۱۳۸٤ - گمگشته