حلقه

 

به تویی که هستی ات را زیسته ای، از منی که نیستی ام را نزیسته ام... به تویی ابدی، از منی فانی... به تویی که در مقارنه سی و هشتمین سال از بیست و سومین سالگرد زندگی ام،  بدرودم گفتی، از منی که ناشکیبانه صبر می طلبم... بگذار در اولین بهار نبودنت، در نیم روزی باران خورده و مرطوب، با سینه ای لبریز از هوایی مشتاق بر جوانه زدن، خیس غربت، از تو بگویم... 

از کجا بیاغازم و به چه زمان پایان برم! مگر پایانی ناتمام تر از مرگ هست؟!... از چه بگویم و چگونه بگویم! مگر فریادی به بلندای مرگ نیز هست؟!... به کجا رسم و چطور رسم! مگر طریقی ناکجا آبادتر از مرگ را نشانی هست؟!... 

و تویی که ناجوانمردانه فاصله قصه های روشن را با حقایقی مبهم حاشور زدی... و تویی که نگفتی که اوج شیرین بودنت را حضیض تلخ نبودن در پی است... و تویی که گفتی خواهی ماند و نماندی...

به تو ای دوست!... به تو ای حیف ترین طایر خاکدان غم!... به صبا می سپارمت!  

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱٥ فروردین ،۱۳۸٦ - گمگشته