حلقه

 

نسيمی سرد، شاخسار هستی ام را بالا و پايين رانده، مرثيه غم آلود فرو ريختنی زودهنگام را زير رگبرگهايم زمزمه می کند... اين منم در آستانه فصلی سرد...

و من اين بار چشمانم را برای مرور افق گذشته ای نه چندان دور، تنگ نخواهم کرد، که نگاه به گوشه های سبز پهنه وجودم، برای ذکران جوانی ام کافيست... آن روز گرم و پرشکوه بهاری را هنوز به ياد دارم...

و چه سهل بود ايمان به باور زايش و جوانه زدن و چه دشوار بود باور نگاههای ناباوری که به رويشم از ميانه بافتی خشک و چوب پنبه ای، مومن نبود...

و چون زاده شدم ريشه های زادگاهم، املاح از معدن خاک به امانت گرفت و راهی بلوغ و وسعت يافتنم کرد...

و من چه خوش باور بودم بر اين بخشش بی امان زادگاه و خاک... و ندانستم اين همياری، به بهانه ای فراتر از هست من، که ساخت اکسيژن هستی سازی در هنگامه هست، برای رشد زادگاه است و لاشه ای غنی در هنگامه مرگ، برای خاک...

و من در آستانه فصلی سرد... در اين روزهای باقی مانده تا فروريختن... بدين زمان که چهار طلوع، بی هيچ پرده و وهمی، به دريچه خورشيد نگريستم، بدست خويش، آخرين آوندهای اتصال خويش را به حرص مکنده ای چون درخت و گورستانی چون خاک، خواهم گسيخت... و در جويباری به ابد آرام خواهم گرفت... باشد که زلالی آب، روحم را صيقل دهد! 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸٥ - گمگشته