حلقه

 

و تويی که با تبسمی کمرنگ، بر کبريای رفيعت، مرا می نگريستی، سرانجام روزی، بی هيچ پرسشی، خود را به من بخشيدی و چون چرايی هستی ام درنيافتم، به مجهول زندگی ام گسيل داشتی...

و من زاده شدم، در سحر گاهی خنک و مرطوب، در واپسين ثانيه های باقی مانده تا حرکت زورق خورشيد بر گستره آسمان، در شکوه آغاز پادشاهی فصل ها، پاييز، هنگامه دل مردگی ها، وقت پژمردن، زرد شدن و فروريختن، اين پيش قراول زمستان انجماد ...

و چه تناسب بی نسبت و پر نصيبی بود، تولد من، اين حلول از روح به جسم، از خود به ديگری، از آسمان به زمين و از عرش تا فرش...

و چه تناسب پر نسبت و بی نصيبی خواهد بود، مرگ من، اين بازگشت از جسم به روح، از ديگری به خود، از زمين به آسمان و از فرش تا عرش...

خوشا در تولد و مرگ، دانستن و درک هجای مبهم «بودن و هستن و شدن»...

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱۸ مهر ،۱۳۸٥ - گمگشته