حلقه

 

سخنی با کالبدم...

سلام جسم خسته من، سلام نزديکترين تن پوشم، سلام همراه هميشگی طلوع و غروب روزهای زندگی ام و سلام بر تو، ای مأمن روح عريان و آزرده ام...

سپاسگزارت هستم برای تمامی ساعاتی که شقاوت حيوانی ام  را در ظاهر هميشگی خود مخفی ساختی و خشمناکم برای تمامی ثانيه هايی که هرم نفس های خدايم را شنيدم و تو دو بال نداشتی تا مرا بالا بری و به نشئه وصل مجنونم کنی، پس بر صليب سرد بودن بر زمينی منجمد، ميخکوبم کردی....

اما بدان آنقدر تو را خواستم که هرگز نخواستم آنی از تو جدا شوم، چرا که با تو ممکن بود جهشی چنين شگرف، بر پست ترين و رفيع ترين طبقات انسانيتم...

اما افسوس که روزی تو را در عين شکوه و جوانی يا پژمردگی و پيری، سلامت و صحت يا آفت زده و رنجور، همچون لاشه ای متعفن به گور خواهند سپرد و تو خواهی پوسيد و من خواهم زيست، خواهم ماند، چرا که تنها قفس روح جاودانم بودی... نه بيشتر...

از خاک آمدی، به خاک نيز بدل شو... باشد که رستنگاه وجودی ابدی، چون من  گردی...       

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٤ شهریور ،۱۳۸٥ - گمگشته