حلقه

 

در اين ليل غريب...

روزهای رفته را ورق می زنم، صفحه صفحه، خط به خط همه چيز را از نو مرور می کنم... 

کلمات کودکی ام نرم بود و پران و پرنگار، و چه تيز و برنده بود حروف پر تپش و سرکش بلوغ... و امروز در اين روزگار بی واژگی و جوانی، در ميانه اين همه اوراق بی خط و پر خبط، لبريز از هيچ، در سکوتی مبهم و هولناک، فرياد می کشم: به کجا رسيده ام؟!

و تو هنوز من و ترديدهای بی پايانم را به سخره می گيری و بر گمگشتگی ام خنده ای بلند سر می دهی و تنها به اشاره ای وادی دور يقين را رهنمون می گردی...    

آخر مگر مرا چندين صبح ديگر فرصت حضور هست...   

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٥ امرداد ،۱۳۸٥ - گمگشته