حلقه

 

به او که می داند... از منی که نمی دانم...

تو را ديده ام... در نيم روزی باران خورده و مرطوب، پشت پنجره ای رفيع، برنشسته بر معلقی هميشگی، تاب می خوردی... نگاهت، بر بلندای سلسله کوهی دوردست، پشت پرچين های دهی نزديک، گمشده بود... و درد، دزدانه رنگ رخسارت می ربود و فرياد می زد، هنوز زنده ای...

تا سرانجام... مردمک چشمانت لغزيد و مرا بر آستان نگاهت يافتی... پس دلت به غربت تنهايی ام شکست و مهربانانه به خويشم خواندی... و چه کم طاقت بودم بر روايت بی امان دل تنگی ها... و درنيافتم که تو هيچ از خود نگفتی يا هيچ دائم از خود گفت... پس در مقابل ترديد ناباورانه ام تک بال خويش کندی و به پشتم دوختی و چون کودکی فريبم دادی که باز خواهد روييد...

و من امروز بدين یک بال اوج می گيرم و فرياد می زنم، هنوز زنده ای... 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸٥ - گمگشته