حلقه

 

من مسافر زمينم!

مسافر سفری ابدی، ايستاده بر کره ای خاکی، معلق در بی انتهايی عميق، در کهکشانی که مدام وسعتی فزاينده تر يافته، نيستی را می بلعد!

بر فراز پيکره ام که گويند اصالت از مشتی خاک يافته، دايره ای است سوزان، ميخکوب بر صفحه ای آبی، که بی هيچ تمنايی روشنی و گرما می بخشد و خود لحظه به لحظه به مرگ نزديکتر می گردد و من در حسرت روزنه ای برای رسوخ انوار طلايی اش به تاريکخانه ذهن مجهول آدمی...

از خاک گفتم، اين فرو افتاده ترين زادگاه رفيع رستندگان، مأمن دانه های به انتظار نشسته رويش، حريم کهنسالترين ريشه های اشجار سر به فلک سوده، اين فروتن ترين مادران... که به هنگامه آرامش زلال آب از دل به رگهای حيات می راند و به زمانه خروش می لرزد و از هم می گسلد و ذوب ترين گدازه های آتشين قلبش را فوران کرده، تلی از خاکستر بر جای می گذارد...

همسفرانم مردمانی هزار رنگ اند که هر يک به صحف افسانه ای مانند که روزگاری در نقطه ای روايت شده رفته اند....

و تنها خدای داند اين سفر نفرين شده، به کجا خواهد انجاميد... و در اين ميانه خوشا ماندگارترين افسانه ها بودن و روايت شدن ... 

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢ تیر ،۱۳۸٥ - گمگشته