حلقه

 

ساعتی تا نيمروزی ديگر باقيست و من رودرروی وسعتی ديگر... 

از دور که می نگری... دورانی فيروز بينی و دو عمود رفيع، به نشان از تقارن حقيقتی رفيع تر... گاه مرغان کريم بر شانه اين يک نشينند و گاه تکبير زنان صلات بر بام آن ديگری... به درون که پا نهی، گويی چشم به جهانی ديگر گشوده ای... رها شده ازهمهمه پندار زندگی ... صحنی دلگشا... شبستانهايی شب زدا...مقرنس هايی معکوس با زاويه...  قوس محرابی به ميان... اسليمی هايی ميخکوب بر ديوار که می پيچد و می پيچد و تو را تا ملکوت بالا می کشد... آيينه هايی هزار تصوير... و زلالی عميق در حوضچه ای گلين، ثقل اين همه زيبايی است... و من... چه تناسب مجهولی... و تو پروردگارم... بنگرکه چگونه معماری چنين، گمگشتگی ام را تحقير می کند؟!

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢٦ خرداد ،۱۳۸٥ - گمگشته