حلقه

 

روزی روزگاری در ابديتی بس بی بديل تر از اين جهان، هستی بود بی نيستي، اولی بود بی آخر، وجودی بود بی زوال... اما تنها!

پس صفت خالق بر اوصاف بی وصف خويش بيافزوده، افلاکيانی چون فرشتگان بيافريد که بی وقفه در اغنای هويت مغرورانه اش به آنچه ستايشش ناميد پرداخته، باشد که او را از غربت بی منتهای خويش خلاصی بخشند... اما نشد آنچه بايد... پس دل خسته و نا اميد از عابدين جبری خويش به خشم آمده، بر آن شد تمامی ملکوت را در هم کوبيده، طرحی نو دراندازد... اما چون برخواست و اندکی حجم بی وسعت خويش از گستره آفرينش کنار زد، سايه خويش بر فرشتگان ديد... پس پايکوبان از اين بزرگترين مکاشفه، از به عدم راندن افلاکيان چشم پوشيده، محبوبترين فرشته خويش جبرائيل را فرمان داد، سايه ها را با گلی خشک در هم آميزد... پس انسان بيافريد و در او روح خود دميد...

و حال اين منم...  سايه مطرود تو... تو که حضورم را در حضورت برنتافتی و به زمينم راندی... و من مغرور و خشمناکم... چون تو... و تو هنوز هم تنهايی... چون من... و تو تا ابد الاباد تنهايی و من به قدر محکوميت زندگی... پس تا روزی که به تو پيوند خورم بدرود!

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱۳ خرداد ،۱۳۸٥ - گمگشته