حلقه

 

به ياد عزيزترين خاطره مدفون به خاک و زنده در دل...

سلام بر تو ای بهترين همراه بهار پران کودکی... سلام بر تو ای بهترين آموزگار تابستان پر تپش بلوغ... سلام بر تو ای همراز پايييزهای افسرده جوانی... و سلام بر تو ای سپيدترين پيامبر زمستانی من!

يک سال از رفتنت می گذرد و هنوز چشمان منتظرم عروج تو را پلک نزده... واپسين لحظه های خداحافظی را بياد داری؟!!... چه هراس انگيز بود حقيقت نزديک رفتنت؟!

گفتم به ديدار کعبه مرو، گفتی کعبه مرا به ديدار می طلبد... گفتم به پايت قدرت رفتن نيست، گفتی بهانه ماندن چيست؟!... رفتی و بازگشتی... و من نور سپيد بوسه يار را بر پيشانی بلندت ديدم و درنيافتم که نشانه چيست؟!... بيمار شدی و بيمارم کردی...  گفتم درد و رنج چون پيچکی مسموم، به کالبد نحيفت حلقه زده، تبسمی بر لب آورده و گفتی رنج پالاينده روح است و درد زنگار گيرنده قلب... گفتم معجزه کو؟! گفتی صدای قدم های سنگين معجزه را پشت ديوارهای حياتم می شنوم و بر شيرينی زندگی گريستی... و من معجزه پر شکوه مرگ را ديدم، بدان زمان که مات و مبهوت چون آفتابگردانی به سمت خورشيد خشکيده بودی... و خدايی که گفته بودی در آن نزديکی است، چشمهايش را بست...مادرت شکست، مادرم آه کشيد، دخترت در خود فروريخت، پسرت گم شد و من باور نکردم... که خدايم چشمهايش را بست... که خدايم نبود... که از ياد رفته بوديم... که از ياد برده بوديم... که از ياد برده بود...

پس از آن روزهای تاريک، ديگر برايم هيچ و همه يکيست، زشت و زيبا واحد است، جاده و بی راهه مشترک است... و من دانستم آرزوهايم با تو مدفون شد... پس بگذار قلب من تا به ابد برای لحظه های با تو بودن تنگ باشد...

پس اين عميق ترين احساس تقديم به تو... خواهر مادرم... باشد به ابد قرين رحمت گردی... آمين! 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٦ خرداد ،۱۳۸٥ - گمگشته