حلقه

 

نسيمی تازه بی خبر از اصل جابجايی توده ای سرد و گرم که تولدش را رقم زده، از کوههای ارغوانی پيش رو، رايحه مستی آور گلهای تازه رسته بر دامنه های البرز را بی امان نويد می دهد...  گنبد فيروزه ای چون دواری ابدی تا به دورترين وسعت نگاهم حلقه زده...  خاک گرم چه رندانه فعل رويش را صرف می کند، اما من پيش تر، شعله حسرت خاک را برای بلعيدن کالبد زنده گانی که تنها به غرور لگدکوبش کرده اند ديدم که چگونه سبز خاک را به خاکستری قهوه رنگ بدل ساخت...

مردمان اين ديار، چه غريبانه قريبند، روزگار آنان در سکونی ابدی فرورفته، گويی همه چيز چون هميشه بوده و هر تغييری محکوم به فنا، حتی گذر زمان نيز چون حقيقتی رنگ باخته بر طاقچه بلند فراموشی از يادها رفته...

هر چند اين رويای وهم آلود تنها در سه طلوع از هفتگانه ايام عمر مجهولم، به بهانه آنچه جوييايی دانشش خوانند جاری است، اما گاه چه خيال انگيز است اين زندگی رخوت زده... منجمد شدن در پيله روزمرگی ها که روزگاری قرار بود پر پرواز به آدمی بخشد... و من اکنون برنشسته بر معلق خواهرم خورشيد، در ورای پنجره بلند او، چه نافرجام کوششی را برای تصوير کشيدن زندگی، بدين واژگان حقير تجربه کردم... 

در اين وبلاگ همواره بدين شيوه عمل نموده ام که سياهه های دست نويس خود را تقديم خوانندگان محترم نمايم... اما هر از گاهی گويی دامن از کف داده... در مقابل نگاشته های بزرگان سر تعظيم فرود آورده، به فراخور احوال، به نقل از آنان خواهم نگارد... پس اين قطعه زيبا را از مجموعه دفترهای سبز دکتر علی شريعتی ، به تمامی خوانندگان به خصوص دوست عزيزی... تقديم می دارم... 

گمشده...

هر کسی گمشده ای دارد

و خدا گمشده ای داشت

هر کسی دو تاست

و خدا يکی بود

و يکی چگونه می توانست باشد؟

هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند هست

و خدا کسی که احساسش کند نداشت

عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنها را ببيند

خوبی ها همواره نگران که آن را بفهمد

و زيبايی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد

و قدرت نيازمند کسی است که در برابرش رام گردد

و غرور در جستجوی غروری است که آن را بشکند

و خدا عظيم بود و خوب و زيبا و پراقتدار و مغرور

اما کسی نداشت... 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸٥ - گمگشته