حلقه

 

با سلام و تبريک سال نو خدمت خواننده محترم

اينجانب در جريان مناظراتی با جناب ميروش نويسنده وبلاگ www.mayrosh.persianblog.ir و پرسش و پاسخ هايی كه با جناب پسر تنها نويسنده وبلاگ www.zendegyeman.persianblog.ir رد و بدل شد، بر آن شدم تا ضمن مكتوب كردن مناظراتم با جناب ميروش (بخش دوم)، در بخشی ديگر (بخش اول) به بيان خط مشی ها و چرايی هايم در گزينش هر طريقی بپردازم، اميد است در اين زمان كه خود را از هيچ سرشار میبينم، نظرات سودمند شما دوستان گرامی و جناب ميروش، روشنگرراهم بوده، مرا از ضلال گمراهی هايم نجات بخشد. قصد من از بازگويی برهان هايم توجيه زشتی ها و زيبايی های هيچ فرقه و مرامی نيست كه همواره در طول حياتم تمامی عقايد را محترم شمرده، آدميان را برای روح زيبا و حقيقت جويشان ستوده ام، قصد من شايد نقد افكاری است كه هر از گاهی بايد از تاريكخانه ذهن آدمی بيرون كشيده در آفتاب حقيقت ذوب گردند... 

حرف اول : 

و خداوند انسان را آزاد آفريد... پس آدمی مختار است هر طريقی كه او را به حقيقت نزديكتر می سازد برگزيند و در اين ميانه بايد بپذيرد كه هيچ جبری بر او حاكم نيست حتی اگر جبارانی بر او حكم برانند... دين و طريق من تنها آن نام چند حرفی نيست كه در دفتر زندگی ام ثبت گرديده يا چون ميراثی به يادگار مانده از اجدادم به من ارث رسد، كه حقيقت درك من از زندگی حال، ديروز و فردايم است. تاريخ سرشار از نام پيام آورانی است كه هر يك به زمانه ای و در ميان مردمانی فرصت ظهور يافته اند... و من گذشته ای دارم نيكو و پيام آوری نيكوتر چون زرتشت، كه نه فقط نياكانم كه جهانيان را رسم خرد آموخت... اندكی بعدتر كه ندانم چندمين مرتبه در آفرينش بود، ابراهيمی ديدم خليل كه به عشق بنای كعبه گزارده، يگانه فرزند به قربانگاه می برد، بعدها نوحی ديدم كه كشتی اميد می ساخت تا بر طوفان خشم الهی تداوم آفرينش را شاهد باشد، بعدتر موسی يی ديدم كه به عصايی نيل از ميان گشود، بعدتر عيسايی ديدم كه به دمی عشق آلود ايلعاذر مرده را زنده گردانيده، جذاميان شفا می بخشيد و من محمدی ديدم امين كه به سنت عشق بر عرب وحشی باديه اصول آدميت آموخت... اما پيش تر و بيش تر خدايی ديدم واحد كه به عشق انسان می آفريد... و من در ميان اين همه عشق ناب، سودا زده و شيدا به دنبال حقيقت می دويدم... و

و حال در پاسخگويی به جناب ميروش:  

فرموده ايد ناراحتيد از اينكه من با وجود ۵/۲ ميليارد هوادار اديان ابراهيمی همچنان در تلاش برای دفاع از اين اديان هستم، در پاسخ بايد بگويم اولا به واقع طبق فرموده شما هويت ملی ما يتيم است اما اديان توحيدی در حال يتيم شدن اند... تنها چندين درصد ناچيز از ۵/۲ ميلياردی كه ادعايش را داريد به چرايی ها و چيستی های اديانشان واقفند و اصولا چون من بسيار نمی دانند و پيش از آنكه بتوانند خود طريقی را برگزينند، انتخاب شده اند... پس كاربرد لغت هوادار به معنای آنكه به هنگام تعرض در مقام دفاع برخيزد يا دليلی برای دفاع ارائه كند منطقی به نظر نمی رسد! ثانيا تصميم گيری بر هزينه كردن زمان، انرژی و عمر و... را برای دفاع از اديان ابراهيمی بر عهده خوانندگانتان بگذاريد، همانگونه كه قبلا نيز گفته ام قصد من از مناظره با شما آموختن است پس هرگز از آموختن پشيمان نخواهم شد...

حال مثالی ساده و بديهي، اگر باور داشته باشيم كه اديان و روش ها بر رنگ گيري بايدهايی چون عشق به ميهن، دفاع از ميهن - ولو به قيمت فدا ساختن جان - در مقابل پاسداری ازميراث گذشتگانمان كه همانا خاك و فرهنگ و تمدن می ناميمش، تاثيرگذارند - همانگونه كه به واقع نيز هستند و می توان مثالهای فقهی در تمامی اديان در تشويق چنين ارزشهايی بيان داشت- می توان ادعا كرد اديان در حفظ فرهنگ ها و تمدن ها و در نگاهی جامع تربه تقيد به هر باور متعالی موثرند. هر چند شايد در نگاه اول به نظر رسد اين مهم تنها با عمل به اخلاقيات نيز فراهم گرديده در مثال مطروحه ايرانی بودن برای وابستگی به وطن و دفاع از آن كافی باشد اما اخلاقيات هرگز از ضمانت اجرايی يك باور برخوردار نبوده و نيستند... آنكه با ايمان به باوری میجنگد با آنكه تنها توجيهی عقلانی برای عمل خود يافته به هيچ وجه قابل قياس نيست... پس نمی توانيم ادعا كنيم شريعتها و فرهنگها همواره در سمت و سويی متفاوت گام برداشته اند، بلكه از ديدگاه من اين دو نيازمند يكديگرند و می توانند موجبات رشد يكديگر را فراهم آورده، آنگونه كه توضيح داده ام بقای يكديگر را تضمين كنند، چرا كه هر دو نيمه هايی از هويت گمشده هر انسان را تشكيل داده اگر نگوييم از يكديگر برترند، كم ارزش تر نيز نيستند... 

چنانچه مايل بوديد قدرتمندانی را كه بنا به گفته خودتان ۲۰۰۰ سال است از اديان توحيدی حمايت می كنند به ما نيز معرفی كنيد... اگر منظورتان لابی صهيونيستی است كه در پشت پرده سازمانهايی چون هاليوود و پنتاگون ... همچون توده ای سرطانی مرموزانه در پی نشر افكار افراطی يهودي-مسيحی خويش بوده و طی بازی هوشمندانه ای بگونه اي موازی با افراطيون مسلمان در افغانستان و ايران و ...قدرت يافته، حركت می كنند، كه با وجود اين دوستان و مدافعان، اديان توحيدی را ديگر نيازی به دشمن نيست... 

گفته ايد كه شريعت و فرهنگ را مجزا از هم تلقی می كنيد، كه من نيز چون شما انديشم، اما پيشتر گفته ايد دين بايد بخشی از فرهنگ باشد، اما در شرايط استاندارد، شرايطی كه در كشوری دينی بومی ساخته شود و قصد صدور نداشته باشد!!! حال پرسش اين است كه اگر پذيرفته ايم شريعت مجزا از فرهنگ است، پس چرا دين بايد بخشی از فرهنگ باشد در حالی كه شريعت دين مجزا از فرهنگ است؟!! آن هم در شرايط استاندارد؟؟!! شما كه تاريخ را بسيار بيش از من می شناسيد بر اين مسئله واقفيد كه اديان هرگز در شرايط استاندارد ظهور نمی يابند، چرا كه در شرايط مطلوب، نياز و دليلی برای پذيرش باورهای جديد نيست، تمامی اديان در شرايطی كه مردمان در سخت ترين وضع ممكن چه از لحاظ معيشتی و چه از لحاظ جبر حاكمان به سر می بردند فرصت ظهورو نشر يافتند - توجه بفرماييد كه منظور من اديان صدور يافته نيست كه بررسی چرايی شكل گيری اديان در بدو تولد است- از طرف ديگر مگر نه اين است كه غايت آرزوی هرباوری، نشر و گسترش بيشتر است، پس دين بومی مطروحه شما كه قصد صدور نيز ندارد،چه تعريفی را دنبال می كند؟؟!! اگر اين بومی بودن اديان محقق شدنی بود، امروز ما ديگر با سه مذهب بزرگ توحيدی و چندين مكتب پر شمار غير توحيدی روبرو نبوديم، كه به تعداد اقوام و ملل دارای فرقه و طريق بوديم... از ديدگاه من هر مذهب به همراه شريعتی كه به همراه خود يدك می كشد بايد غير بومی باشد تا با برخورداری از الاستيسيته لازم فرصت تسری به ساير ملل را داشته باشد... مذاهب بزرگی چون اسلام، مسيحيت و يهوديت و حتی آئين هاي بودايی و هندي هرگز قائل به معارفی پوسيده نبوده و نيستند و بر خلاف ادعای شما هنوز هم در حال گسترش و تكثيرند، هر چند با سرعتی بسيار كمتر و آماری بسيار ناچيزتر از بدو ظهور، و اين بار با تعاريفی جديد و امروزی شده كه گاه تضاد بسياری با تعاريف گذشتگان دارد، اما قابل حلاجی و تفكر برای بشر قرن حاضر است... شايد امروز همان عصر ولايت باطنی است كه دكتر عبد الكريم سروش آن را يادآور می سازد...

 در مورد شباهت های فرهنگ و شريعت نيز كاملا با شما موافقم اما اينكه گفته ايد وقتی دينی وارد كشوری شد، فرهنگ كشور مبدا را جانشين فرهنگ كشور مقصد می سازد چندان صحيح  به نظر نمی رسد... اول آنكه زمانی كه سخن از جانشينی است يعنی رفتن يكی و آمدن آن ديگری، حال آنكه ايران نه همچون مصر فرهنگی كاملا عربی پذيرفت، آنچنانكه حتی در اين ميانه، زبان - ازاصيل ترين شاخصه های هر تمدن - خويش را كاملا جانشين سازد و نه فرهنگ گذشته خويش را پاس داشت، چرا كه اصولا برای ايرانی متمدن، فرهنگ عرب باديه، عددي محسوب نمی شد چه رسد كه جايگزين گردد و دومی يعنی فرهنگ گذشته به دلايلی كه سعی داريم در اين مناظرات از ديدگاه من و شما و ساير خوانندگان نقد شود مورد بی مهری ايرانيان واقع شد، می ماند خرده فرهنگهايی كه در اين ميانه به ما چسبيد، چون رسومی كه از آن ياد كرديد، اما در سطح كلان نمی توان جايگزينی خاصی را شاهد بود مثلا بياد نمی آورم پدرم ايام خاصی از سال را به سنت عرب، در غارها و كوهها به تزكيه نفس پرداخته يا مادرم پرورش مرا به دايه ای سپرده باشد ... به باور من تمدن به يغما بردنی نيست، لگد كوب هم نمی شود، كه نيازمند حراست است ، نه برای حفظش كه برای فراهم آمدن زمينه های رشد و شكوفايی بيشترش، تمدنی كه نتواند خود را سنتز كند مرده است و ما چه بخواهيم و چه نخواهيم در مرگ تمدنمان مسئوليم، در اين ميانه اشتباه است اگر تنها و فقط ورود شريعت و فرهنگی بيگانه را مقصر بدانيم و از بررسی های جامعه شناسانه كه به توده های مردم اشاره دارد بپرهيزيم... چرا كه ايمان دارم اگر مردمی ولو در ابتدا در سايه شمشيرها و تهديدها مسلكی را بپذيرند نه فقط ارتباط قلبی با آن مرام پيدا نكرده كه به محض رفع اجبارها خود را از شر آنچه به زبان پذيرفته اند خلاص خواهند كرد... حال آنكه چنين نشد و ايران باز هم شاهد عصور طلايی چون صفويه و ... شد و دوباره روزهای شيرين افتخار را هر چند نه چون گذشته در اوج عظمت،اما تجربه كرد... حال اگر باز می خواهيد بگوييد كدام ارتباط و كدام تمدن... سری به متن جامعه و اصفهان يا قزوين بزنيد... 

مشكل شما و جميع دوستان تاريخ محور بر آن است كه تاريخ گذشتگان را اندر احوالات زندگی و امور پادشاهان و حاكمانی می بينيد كه جز حرص و طمع  و قدرت طلبی و سوء استفاده از باورها و اعتقادات مردم و تزريق تلقی خود از اديان تا حدی كه صدمه ای به خودشان نرساند، خصيصه بارز ديگری نداشته هيچيك به واقع مردمان را دوست نمی داشتند، حال آنكه اين مردم فراموش شده كوچه و بازارند كه تاريخ و حوادث بزرگ آن را آفريده، سرنوشت حكومت های بازيگر تاريخ را رقم زده همواره فراموش می شوند، خير بنده ادعا نمی كنم مردم ايران باستان به مابعد الطبيعه و جهان ماوراء معتقد نبودند كه بنا به فرموده خودتان بسيار هم می دانستند، اما بين مابعد الطبيعه پيش از زرتشت كه جادو جنبل ناميده ايدش و مابعد الطبيعه ای كه برگرفته از دينی الهی بوده بر پايه تعقل و تفكر بشری بنيان گذارده شده باشد تفاوتی است فاحش... تا آنجا كه من می دانم، آئين زرتشت بر پايه عقل و خرد و فلسفه بنيان گذارده شده و ماوراء نيز هر چند شايد به گفته شما در اين آئين موجود باشد اما آنچه بر پايه خرد است ماوراء را برنتابيده، اگر آن را مردود نداند، به حداقل آن رضايت می دهد، در حالی كه ماورائيات در مسيحيت بر خرد پيشی می گيرد و در اسلام شايد بتوان شاهد صلح خرد و ماوراء بود، بدين برهان بود كه گفتم شايد اين دين حرف تازه ای برای مومنان آن زمان و امروز ايران داشته و دارد...

گفته ايد من حتی جلد برخی كتب را هم نديده ام... نياز به افشاگری شما نيست، بنده برخود می بالم كه اجازه ندادم افكار تيره متعصبين به انديشه ام رسوخ يافته ذهنم را مسموم ساخته فرصت تفكری آزاد را از من دريغ ورزد... گفته ايد ازامام صادق رواياتی است مبنی بر عزاداری و گريستن بر واقعه كربلا، حقيقت آن است كه بايد به حال انسانيتی گريست كه با نواده پيام آوری چنين رفتار حيوانی و غير انسانی بروز داده، آزادگی را به مسلخ برد، پس فرصت دهيد بر جفايی اينچنين عميق، بگرييم... اما بياد نمی آورم در جايی يا روايتی توصيه ای بر زنجير زنی و قمه زنی و ... از اين دست شنيده باشم... عدم طرد چنين مسايلی به معنی عدم تحريف چنين آيين هايی نيست... از ديدگاه شما بدعت چيست؟ باور من بدعت است يا آن نگاههای متعصبی كه از اسلام پوستين وارونه ای ساخته كه تنها همه را می ترساند؟ سخن من بدعت است يا آنانكه اسلام اجرا شده عمر و ابوبكر را ناب به حضورتان معرفی كرده اند؟ اعتقاد من بدعت است يا اعتقاد آن وهابی كه هم كيشان پيشكش، انسانهايی را به جرم تفاوت همراه با خود منفجر می سازد؟ باور من بدعت است يا آنانكه نمی خواهند حقيقت كربلا فاش گشته و ترجيح می دهند مردم بی درك هيچ حقيقتی بر مصيبتی بگريند و باور نكنند كه روزی انسانی آزاده همه چيزش را داد تا يك جو آزادی بخرد؟ كه در اين صورت مردم بايد بر خود بگريند كه در زمانه ای معاويه پرور و يزيد زا نفس می كشند و در زيبايی آنچه در كربلا بوقوع پيوست شادمان باشند؟!!! اگر اين بدعت است... چه نيكوست اين بدعت و كژ انديشی ... خداوندگارم را سپاسگذارم برای همه اين بدعتها و كژانديشيها كه جز اين نخواهم!!!

و سخن آخر 

باز هم به خاطر پيگيری اين بحث از جناب ميروش سپاسگذارم، اميد است پاسخ ايشانرا من باب نظرات مطروحه در وبلاگ ايشان ببينيم...                                          

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٥ فروردین ،۱۳۸٥ - گمگشته