حلقه

 

به خانه ای که در گذر زمان متروک گشت ...

من تو را بياد سپرده ام، با تک تک زاويه هايت آشنايم، به هر آجرت يادگاری به خاطر نگارده ام، خاطراتی از مردمانی که تنها اندکی پيشتر در ميانه ات می زيسته اند... هرم نفس های گرمشان را در فضای امنت بياد می آوری...

تو ای يادآور روزهای نيلی کودکی ام، ای خاطره مبهم لحظه های با هم بودن و داشتن آنانی که در ديروزهايم گمشده اند، بر دستان آلوده و هزار رنگی که بی مهابا تو را با همه زيبايی هايت می بلعند چه می کنی ... می دانم سرانجام زير بار سنگين بولدزرها و جرثقيل ها له شده از پا در ميايی... از تو انتظاری بيش از حافظ حريمی مقدس بودن نبود ... و تو در تمام اين سالها، چه نيکو بدين انتظار پاسخ دادی ...

پس از اين، حريم هر حرمتی شدی بياد داشته باش روزگاری مأمن ارواح پاکی بودی که تنها جسم انسانی را يدک کشيده، به درون فرشته خو بودند... ای پناهگاه پرستوهای در راه مانده، مرغان بال و پر شکسته و آشيان سوخته  ... نگاهم را از ياد مبر ... بدرود!  

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸٤ - گمگشته