حلقه

 

از منی که شش خزان پيش تر از تو، بر غربت زندگی گريستم... به تويی که می شناسمت... ديريست از تو گفته ام...

از تويی که سراپا شوق شهود بودنی، از تويی که لبريز ظهور و چرايی حضوری، از تويی که روزهاست به وادی ياس و دل مردگی تبعيدی، از تويی که برای آمالت تابوت می تراشی... مگر چه می خواستی؟... غايت آرزوهايت هم آوای رود و هم حنجره سينه سرخ، به ابد نغمه خواندن بود... نگو نبود، نگو که نيست، نگو نخواهد بود...

لشگر «خواستن»، که پشت ديوارهای بلند استقلال خيمه زده، فراخوان و به جنگ زندگی فرمان ده، تا پيروزی «توانستن» به چشمان خويش نظاره کنی... از هيچ مترس... تويی که در بهاری ديگر، در ميانه تابستانی پرشکوه، طريق هستت را برخواهی گزيد و تويی که در گزينشی دشوارتر، در زمانی نه چندان دور، همسفر اين مسير را نيز خواهی يافت...

بارها گوشزد کردی، در طغيان و آرامش، دفتر خاطراتم ورق نزن، اما بدان، گاه که فرشتگان نگاهبانمان را بر پست خويش حاضر نمی بينم، از ترس شبيخون اهريمنان، ناچار به پر کردن اين جايگاه خالی ام... ادعای پری وشی و نيکو سرشتيم نيست... که ظرف اشتباهاتم، مدت هاست لب پر می زند، پس تجربه ناميدمش، باشد که برای تو پيش از ترحم آميز، قابل تامل جلوه گر شود...

هفده سال فرصت اندکی نبود، برای اين آشنايی ماندگار، که بودن اين روزها به جبر است و فرداها، که من و تو ديگری باشيم، به اختيار... 

از من... به تويی که می شناسمت... به تو ای لحظه سپيد صبح...       

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢٩ شهریور ،۱۳۸٥ - گمگشته

 

سخنی با کالبدم...

سلام جسم خسته من، سلام نزديکترين تن پوشم، سلام همراه هميشگی طلوع و غروب روزهای زندگی ام و سلام بر تو، ای مأمن روح عريان و آزرده ام...

سپاسگزارت هستم برای تمامی ساعاتی که شقاوت حيوانی ام  را در ظاهر هميشگی خود مخفی ساختی و خشمناکم برای تمامی ثانيه هايی که هرم نفس های خدايم را شنيدم و تو دو بال نداشتی تا مرا بالا بری و به نشئه وصل مجنونم کنی، پس بر صليب سرد بودن بر زمينی منجمد، ميخکوبم کردی....

اما بدان آنقدر تو را خواستم که هرگز نخواستم آنی از تو جدا شوم، چرا که با تو ممکن بود جهشی چنين شگرف، بر پست ترين و رفيع ترين طبقات انسانيتم...

اما افسوس که روزی تو را در عين شکوه و جوانی يا پژمردگی و پيری، سلامت و صحت يا آفت زده و رنجور، همچون لاشه ای متعفن به گور خواهند سپرد و تو خواهی پوسيد و من خواهم زيست، خواهم ماند، چرا که تنها قفس روح جاودانم بودی... نه بيشتر...

از خاک آمدی، به خاک نيز بدل شو... باشد که رستنگاه وجودی ابدی، چون من  گردی...       

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٤ شهریور ،۱۳۸٥ - گمگشته