حلقه

 

آيا تا کنون تولد جوانه ای ضعيف را بر سرشاخه های بلند درختی تناور، در طلوع يک بهار پر شکوه، به انتظار نشسته ای؟...

آيا تا کنون هوای تازه سحرگاهان، در ريه های مچاله شده، فرو برده ای؟...

آيا تا کنون افق ديدگانت، در مقارنه با خورشيد حقيقت، از بيم کور شدن، تنگتر ساخته ای؟...

آيا تا کنون نظم سطح صيقلين برکه ای، به امواج دستانت بر هم زده ای؟...

آيا تاکنون صورتک شکسته غرور، از رخساره معصوم دخترکی فال فروش، کنار برده ای؟...

آيا تا کنون بر به گل نشستن نهنگ آرزو، به نيل زمان و غفلت، سوگواری کرده ای؟...

آيا تاکنون، بودن را زيسته ای، در لحظه ها نفس کشيده ای، از مرگ هراسيده ای؟...

آيا زنده ای؟...

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱ شهریور ،۱۳۸٥ - گمگشته

 

به رنگ سکوت...

و تو ای انسان، گاه بخوان مرثيه بلند سکوت را، اين بلندترين نجوای صامت...

و تو ای انسان، گاه حريم بلورين سکوت را، به بی مقداری حروف در هم مشکن...

و تو ای انسان، گاه از کالبد حيوانی ناطق به درآ، تا به عارفی بينا بدل گردی... 

در اين گاه های بی گاه، به مردابی سياه، کشتی کلام غرقه ساز، تا وارهيده از اسارت واژه، به انتهای نگاه رسی...

پس ببين و سکوت پيشه ساز... و بيانديش به اين رساترين فرياد...

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱۸ امرداد ،۱۳۸٥ - گمگشته

 

در اين ليل غريب...

روزهای رفته را ورق می زنم، صفحه صفحه، خط به خط همه چيز را از نو مرور می کنم... 

کلمات کودکی ام نرم بود و پران و پرنگار، و چه تيز و برنده بود حروف پر تپش و سرکش بلوغ... و امروز در اين روزگار بی واژگی و جوانی، در ميانه اين همه اوراق بی خط و پر خبط، لبريز از هيچ، در سکوتی مبهم و هولناک، فرياد می کشم: به کجا رسيده ام؟!

و تو هنوز من و ترديدهای بی پايانم را به سخره می گيری و بر گمگشتگی ام خنده ای بلند سر می دهی و تنها به اشاره ای وادی دور يقين را رهنمون می گردی...    

آخر مگر مرا چندين صبح ديگر فرصت حضور هست...   

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٥ امرداد ،۱۳۸٥ - گمگشته