حلقه

 

به او که می داند... از منی که نمی دانم...

تو را ديده ام... در نيم روزی باران خورده و مرطوب، پشت پنجره ای رفيع، برنشسته بر معلقی هميشگی، تاب می خوردی... نگاهت، بر بلندای سلسله کوهی دوردست، پشت پرچين های دهی نزديک، گمشده بود... و درد، دزدانه رنگ رخسارت می ربود و فرياد می زد، هنوز زنده ای...

تا سرانجام... مردمک چشمانت لغزيد و مرا بر آستان نگاهت يافتی... پس دلت به غربت تنهايی ام شکست و مهربانانه به خويشم خواندی... و چه کم طاقت بودم بر روايت بی امان دل تنگی ها... و درنيافتم که تو هيچ از خود نگفتی يا هيچ دائم از خود گفت... پس در مقابل ترديد ناباورانه ام تک بال خويش کندی و به پشتم دوختی و چون کودکی فريبم دادی که باز خواهد روييد...

و من امروز بدين یک بال اوج می گيرم و فرياد می زنم، هنوز زنده ای... 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸٥ - گمگشته

 

اين نگاشته زيبا را دوست نگارين دلی برايم ارسال داشت، که درج آن خالی از لطف نبود...

دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد که هيچ زندگی نکرده، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود... پريشان شد و آشفته نزد خدا رفت، تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد...

داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سکوت کرد. آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سکوت کرد. جيغ زد و جار و جنجال براه انداخت، خدا سکوت کرد. به پر و پای فرشته و انسان پيچيد، خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گريست، خدا سکوتش را شکست و گفت: عزيزم! اما يک روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها يک روز ديگر باقيست، بيا و لااقل اين يک روز را زندگی کن...

لابلای هق هقش گفت، اما با يک روز! با يک روز چکار می توان کرد...

خدا گفت: آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کرده است، گويی هزار سال زيسته است و آنکس که امروزش را درنمی يابد، هزار سال هم به کارش نمی آيد و انگاه سهم يک روز زندگی را در دستانش ريخت و گفت : حالا برو و زندگی کن... او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشيد، اما می ترسيد حرکت کند، می ترسيد راه برود، می ترسيد زندگی از لای انگشتانش بريزد، قدری ايستاد...بعد با خود انديشيد، وقتی فردايی ندارم نگه داشتن اين زندگی چه فايده ای دارد، بگذار اين يک مشت زندگی را مصرف کنم... آنگاه شروع به دويدن کرد، زندگی را به سرو رويش پاشيد، زندگی را نوشيد، زندگی را بوييد و چنان به وجد آمد که ديد می تواند تا ته دنيا بدود، می تواند بال بزند، می تواند پا روی خورشيد بگذارد، می تواند...

او در آن يک روز اسمان خراشی بنا نکرد، زمينی را مالک نشد، مقامی را بدست نياورد، اما... اما در همان يک روز، دست بر پوست درخت کشيد، روی چمن خوابيد، کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايی که نمی شناختندش سلام کرد و برای انها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد...

او در همان يک روز، آشتی کرد و خنديد و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شدو عبور کرد و تمام شد و او همان يک روز زندگی کرد، اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند، امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زيسته بود! 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٥ - گمگشته

 

من مسافر زمينم!

مسافر سفری ابدی، ايستاده بر کره ای خاکی، معلق در بی انتهايی عميق، در کهکشانی که مدام وسعتی فزاينده تر يافته، نيستی را می بلعد!

بر فراز پيکره ام که گويند اصالت از مشتی خاک يافته، دايره ای است سوزان، ميخکوب بر صفحه ای آبی، که بی هيچ تمنايی روشنی و گرما می بخشد و خود لحظه به لحظه به مرگ نزديکتر می گردد و من در حسرت روزنه ای برای رسوخ انوار طلايی اش به تاريکخانه ذهن مجهول آدمی...

از خاک گفتم، اين فرو افتاده ترين زادگاه رفيع رستندگان، مأمن دانه های به انتظار نشسته رويش، حريم کهنسالترين ريشه های اشجار سر به فلک سوده، اين فروتن ترين مادران... که به هنگامه آرامش زلال آب از دل به رگهای حيات می راند و به زمانه خروش می لرزد و از هم می گسلد و ذوب ترين گدازه های آتشين قلبش را فوران کرده، تلی از خاکستر بر جای می گذارد...

همسفرانم مردمانی هزار رنگ اند که هر يک به صحف افسانه ای مانند که روزگاری در نقطه ای روايت شده رفته اند....

و تنها خدای داند اين سفر نفرين شده، به کجا خواهد انجاميد... و در اين ميانه خوشا ماندگارترين افسانه ها بودن و روايت شدن ... 

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢ تیر ،۱۳۸٥ - گمگشته