حلقه

 

ساعتی تا نيمروزی ديگر باقيست و من رودرروی وسعتی ديگر... 

از دور که می نگری... دورانی فيروز بينی و دو عمود رفيع، به نشان از تقارن حقيقتی رفيع تر... گاه مرغان کريم بر شانه اين يک نشينند و گاه تکبير زنان صلات بر بام آن ديگری... به درون که پا نهی، گويی چشم به جهانی ديگر گشوده ای... رها شده ازهمهمه پندار زندگی ... صحنی دلگشا... شبستانهايی شب زدا...مقرنس هايی معکوس با زاويه...  قوس محرابی به ميان... اسليمی هايی ميخکوب بر ديوار که می پيچد و می پيچد و تو را تا ملکوت بالا می کشد... آيينه هايی هزار تصوير... و زلالی عميق در حوضچه ای گلين، ثقل اين همه زيبايی است... و من... چه تناسب مجهولی... و تو پروردگارم... بنگرکه چگونه معماری چنين، گمگشتگی ام را تحقير می کند؟!

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢٦ خرداد ،۱۳۸٥ - گمگشته

 

شب، غلبه ظلمت بر نور، فصل بلعيدن آفتاب در سينه بی وسعت آسمان، موعد رويت ماه، اين دوار سپيد آبله روی و نيکو منظر، تکيه زده بر تخت پادشاهی خورشيد به خون نشسته در غروب... که گويی به حجم نقره فامش، اندک کورسوی حضور ستارگان به سخره گرفته...

شب، غلبه بی راهه بر طريق، فصل بلعيدن ايمان در سينه بی وسعت ترديد، موعد رويت وهم، اين رويای واژگون، تکيه زده بر تخت پادشاهی حقيقت به خون نشسته در دروغ... که گويی به حجم بی سطوحش، اندک کورسوی حضور زاويه را به سخره گرفته...

شب، فصل گمگشتگی ها...

همرهان زنهار... که شب نزديک است!

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٠ خرداد ،۱۳۸٥ - گمگشته

 

روزی روزگاری در ابديتی بس بی بديل تر از اين جهان، هستی بود بی نيستي، اولی بود بی آخر، وجودی بود بی زوال... اما تنها!

پس صفت خالق بر اوصاف بی وصف خويش بيافزوده، افلاکيانی چون فرشتگان بيافريد که بی وقفه در اغنای هويت مغرورانه اش به آنچه ستايشش ناميد پرداخته، باشد که او را از غربت بی منتهای خويش خلاصی بخشند... اما نشد آنچه بايد... پس دل خسته و نا اميد از عابدين جبری خويش به خشم آمده، بر آن شد تمامی ملکوت را در هم کوبيده، طرحی نو دراندازد... اما چون برخواست و اندکی حجم بی وسعت خويش از گستره آفرينش کنار زد، سايه خويش بر فرشتگان ديد... پس پايکوبان از اين بزرگترين مکاشفه، از به عدم راندن افلاکيان چشم پوشيده، محبوبترين فرشته خويش جبرائيل را فرمان داد، سايه ها را با گلی خشک در هم آميزد... پس انسان بيافريد و در او روح خود دميد...

و حال اين منم...  سايه مطرود تو... تو که حضورم را در حضورت برنتافتی و به زمينم راندی... و من مغرور و خشمناکم... چون تو... و تو هنوز هم تنهايی... چون من... و تو تا ابد الاباد تنهايی و من به قدر محکوميت زندگی... پس تا روزی که به تو پيوند خورم بدرود!

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱۳ خرداد ،۱۳۸٥ - گمگشته

 

به ياد عزيزترين خاطره مدفون به خاک و زنده در دل...

سلام بر تو ای بهترين همراه بهار پران کودکی... سلام بر تو ای بهترين آموزگار تابستان پر تپش بلوغ... سلام بر تو ای همراز پايييزهای افسرده جوانی... و سلام بر تو ای سپيدترين پيامبر زمستانی من!

يک سال از رفتنت می گذرد و هنوز چشمان منتظرم عروج تو را پلک نزده... واپسين لحظه های خداحافظی را بياد داری؟!!... چه هراس انگيز بود حقيقت نزديک رفتنت؟!

گفتم به ديدار کعبه مرو، گفتی کعبه مرا به ديدار می طلبد... گفتم به پايت قدرت رفتن نيست، گفتی بهانه ماندن چيست؟!... رفتی و بازگشتی... و من نور سپيد بوسه يار را بر پيشانی بلندت ديدم و درنيافتم که نشانه چيست؟!... بيمار شدی و بيمارم کردی...  گفتم درد و رنج چون پيچکی مسموم، به کالبد نحيفت حلقه زده، تبسمی بر لب آورده و گفتی رنج پالاينده روح است و درد زنگار گيرنده قلب... گفتم معجزه کو؟! گفتی صدای قدم های سنگين معجزه را پشت ديوارهای حياتم می شنوم و بر شيرينی زندگی گريستی... و من معجزه پر شکوه مرگ را ديدم، بدان زمان که مات و مبهوت چون آفتابگردانی به سمت خورشيد خشکيده بودی... و خدايی که گفته بودی در آن نزديکی است، چشمهايش را بست...مادرت شکست، مادرم آه کشيد، دخترت در خود فروريخت، پسرت گم شد و من باور نکردم... که خدايم چشمهايش را بست... که خدايم نبود... که از ياد رفته بوديم... که از ياد برده بوديم... که از ياد برده بود...

پس از آن روزهای تاريک، ديگر برايم هيچ و همه يکيست، زشت و زيبا واحد است، جاده و بی راهه مشترک است... و من دانستم آرزوهايم با تو مدفون شد... پس بگذار قلب من تا به ابد برای لحظه های با تو بودن تنگ باشد...

پس اين عميق ترين احساس تقديم به تو... خواهر مادرم... باشد به ابد قرين رحمت گردی... آمين! 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٦ خرداد ،۱۳۸٥ - گمگشته