حلقه

 

و آنگاه که انقلاب را در نفس خود، به عنوان خیزش یک ملت به سمت تغییر شرایط حاکم تعریف کنیم، خواهیم توانست این حرکت را به عنوان بزرگترین رویداد مردمی تاریخ یک کشور قلمداد کنیم. در این میان، آنچه حائز اهمیت به نظر می رسد، بررسی علل شکل گیری و شاید مهم تر، نتایج حاصل از چنین تحولاتی است. از آنجا که در باب حکومت های پیشین و پسین انقلاب، بسیار سخن رفته، به پیان پاره ای دیدگاههای شخصی پرداختم که هیچ ادعایی بر صحت و درستی اش نیست...

در این میان دو نظریه را آشکارا در میان آراء و عقاید اکثریت دیدم : 

برخی بر این باورند، که تصمیم ملت ها هر چه باشد، بر اساس منطق قانون یعنی خواسته توده، بالاجبار تماما مثبت ارزیابی شده، چرا که انقلاب ها چیزی جز مجرای تحقق اراده ملت ها- صرف نظر از درستی یا کژی خواسته توده - نبوده اند.

برخی نیز، مردمان را فاقد صلاحیت و بلوغ سیاسی لازم و کافی برای تصمیم گیری دانسته، قانون را خواسته روشنفکران،برگزیدکان و نخبگان سیاسی دانسته، توده را ملزم به رعایت آن دیده اند. 

اما به نظر می رسد مواردی در این میانه نادیده انگاشته شده، شامل :

نخست عامل زمان. این طبیعی است که در حین شکل گیری انقلاب ها، ملتی که می خواهد هزینه های سنگینی چون، کشتار، تخریب، شرایط بد اقتصادی، بیکاری، رکود، بلا تکلیفی تا زمانی نامعلوم و ... را بپردازد، با امید به نتیجه ای بهتر و بازپس گیری هزینه های خود و چه بسا سود گیری از شرایط مطابق با خواست خود، وارد عرصه کارزار شده، دست به انقلاب می زند. اما این گذر سال ها و میزان تحقق آمال و آرزوهاست که وی را به قضاوتی عادلانه در جهت ارزیابی مثبت یا منفی انقلاب واخواهد داشت.

عامل دیگر جدا سازی نقش نخبگان، سردمدارن و رهبران از توده ملت است.   

با پذیرش دیدگاه نخست - و آنگونه که بعدتر خواهم گفت دیدگاه دوم - عامل زمان خودبخود منتفی است، زیرا قوانینی که وضع کننده آن مردمند، به مرور زمان، توسط همین مردم تغییر یافته و اصلاح خواهد شد. عامل دوم نیز اینگونه توصیف می شود که در یک معادله ساده، مردمان عناصر سازنده یک انقلاب را تشکیل داده، اما وظیفه تجمیع آراء و خواسته ها بمنظور اتحاد بیشتر، به عهده نهاد ریاست و رهبر یک حرکت است. پس قاعدتا باید نحوه عملکرد و میزان موفقیت این دو طیف که به ترتیب، معنا بخش سازندگی و جهت یابی حرکت ها هستند، جدای از یکدیگر بررسی شود. در تمامی انقلاب های مردمی بوقوع پیوسته در طول تاریخ، مردمان نقش خود را در پیشبرد حرکت، با تمام قوا ایفا کرده و انقلاب آفریدند، اما این رهبران بودند که حرکت را در راستای خواسته مردم یا در جهتی مغایر ادامه دادند و موجبات شکست = عدم تحقق خواست توده یا پیروزی = تحقق خواست توده را فراهم آوردند. نکته قابل تامل اینجاست که مردمان نیز با انتخاب و گزینش رهبری شایسته، بگونه ای غیر مستقیم در شکست یا پیروزی انقلاب ها سهیم اند و پذیرش نقش خطیر برای رکن رهبری، به معنی سلب تکلیف از مردمان نیست.

نهایتا می توان دیدگاه دوم را علی رغم تقابل ظاهری اش، زاویه ای دیگر از دیدگاه نخست دانست. در عمل، قانون به معنی تصمیم روشن فکر غیر منتخب بی مفهوم و فاقد ضمانت اجرایی است، چرا که حق قانون گذاری از جانب توده به روشن فکر تعلق خواهد گرفت و اصولا پیش برد اهداف نخبگان بدون عنایت، همگامی و همکاری توده غیر ممکن است. فراموش نکنیم که عنصر اصلی سازنده انقلاب، همان مردمانند و این توده است که به نخبگان، بر اساس میزان برآورده سازی اهدافش، مقام رهبریت داده، زیر پرچم او با دیگر اجزا متحد شده، سخن ایشان را قانون خود می نامد و صد البته که این معادله برگشت پذیر بوده، توده نیز بدون حمایت از یک رهبر مشخص، امکان و فرصت اتحاد و یک صدا شدن را از دست خواهد داد. چه بسیار جوامعی که با سرکوب روشنفکران و نخبگان فاقد حامی یا حرکت های چریکی، بی نظم و فاقد رهبری، فرصت انقلاب را از دست داده و می دهند!

و نکته آخر اینکه، علی رغم تمام تلاشم برای تحلیل و بررسی منطقی پدیده انقلاب، بدین مهم باور دارم که انقلاب ها همواره در شرایطی استثناعی و غیر منطقی که امکان هیچگونه اصلاح و پیگیری روشهای کم هزینه تر نیست، صورت می گیرند! پس چگونه ممکن است روندی منطقی برای آن قائل شدن و به دایره نظم و استدلال واردش ساختن! خصوصا آنکه هر انقلابی دارای مختصات و شرایط خاصی است که باید مستقل از سایر انقلاب ها بررسی و تحلیل شود و نه اینچنین مبهم و کلی!! به هر روی آنچه مرور کردیم، دیدگاهی بود در حد بضاعت اندیشه یک گمگشته!!! 

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٥ - گمگشته