حلقه

 

و تويی و تاريکی جاده مبهم پيش رو... پشت سر مهی غليظ، روبرو سياهه مقصدی دور، بالاتر ابرهايی ساده و قطور، زير پا وسعتی از ازل به ابد، کوله بار سنگينی از گذشته بر دوش... و تويی و توهم هزار باره رسيدن و نرسيدن... و تويی و جانی خسته... تاب اين همه رکود و رخوتت نيست، به زانو درآمده ای...

پس چرا اين پيله را نمی شکافی، بالهايت را خشک نمی کنی، تا رها از اين همه دلبستگی، اوج گيری!... از چه می ترسی؟ از کنار رفتن پرده اوهام؟ دور شدن از مقصدی که ايمانی به قصد و غرضش نيست؟ بر هم زدن يکپارچگی ابرها؟ جاماندن کوله بار پوسيده وام گرفته از گذشتگان؟... شايد پشت اين آسمان دل گير، در ثقل اين همه سکون، خورشيدی به انتظار طلوع و تابيدن بدين اوهام کدر باشد... و تويی و تاريکی جاده مبهم پيش رو...

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱٠ دی ،۱۳۸٥ - گمگشته