حلقه

 

سلام و درود به خواننده محترم، در پست قبلی پاسخ مقاله جناب ميروش را ارائه دادم و حاصل آنکه اين مناظرات مرا بر آن داشت تا باور بدارم آموخته هايم از شريعت اسلام تا چه حد اندک است... پس بر آن شدم زين پس هر از گاهی، مطالعه بيشتری در حوزه مسائل دينی بويژه شرعيات حاکمه انجام داده به سيری منطقی در اثبات احکام و اصولی که در افکارم از پايه مستدلی برخوردار نبوده بپردازم و بسی مايه مسرت و خشنودی اينجانب است که شما خواننده محترم به نقد افکارم پرداخته نقاط ضعف و قوتم را يادآور شويد... در شروع از يکی از جنجال آفرين ترين احکام شرع يعنی ازدواج موقت خواهم گفت...

درگام نخست به مقايسه ضمنی حقوق قانونی مد نظر قرار داده شده درشريعت، من باب ازدواج موقت و دائم می پردازم:

آنچه در درجه اول اين دو را از يکديگر متمايز می سازد آنست که در ازدواج موقت زن و مرد تصميم می گيرند بطور موقت با يکديگر ازدواج کنند و پس از اتمام مدت، چنانچه مايل بودند تمديد می کنند، در غير اين صورت از هم جدا می شوند...

ديگر آنکه از لحاظ شرايط، آزادی بيشتری دارند که بطور دلخواه به هر نحو که بخواهند پيمان ببندند، مثلا در ازدواج دائم مرد چه بخواهد و چه نخواهد بايد عهده دار مخارج روزانه و لباس و مسکن و احتياجات ديگر شود، ولی در ازدواج موقت بستگی دارد به قرارداد آزادی که ميان طرفين منعقد می گردد. ممکن است مرد نخواهد يا نتواند متحمل اين مخارج بشود يا زن نخواهد از پول مرد استفاده کند!!!

در ازدواج دائم زن بايد مرد را بعنوان رئيس خانواده پذيرفته و امر او را در حدود مصالح خانواده اطاعت کند اما در ازدواج موقت بسته به قراردادی است که ميان آنها منعقد می گردد.

در ازدواج دائم زن و شوهر از يکديگرارث می برند اما درازدواج موقت چنين نيست.

در ازدواج دائم هيچکدام از زوجين بدون جلب رضايت ديگری حق ندارد از توليد نسل جلوگيری کند ولی در ازدواج موقت جلب رضايت طرف ديگر ضروری نيست.

فرزندی که از اين ازدواج بوجود می آيد با فرزند ناشی از ازدواج دائم تفاوتی ندارد.

مهر، هم در ازدواج دائم لازم است و هم در ازدواج موقت، با اين تفاوت که در ازدواج موقت عدم ذکر مهر موجب بطلان عقد می گردد و در ازدواج دائم عقد را باطل نمی سازد.

همانطور که در عقد دائم، مادر و دختر زوجه بر زوج و پدر و پسر زوج بر زوجه حرام و محرم می گردند درعقد موقت نيز چنين است...  

در گام دوم به بررسی تاريخچه شکل گيری ازدواج موقت می پردازم :

بنا به گفته مطهری، ازدواج موقت از مختصات فقه جعفری است و ساير رشته های فقهی اسلامی آن را مجاز نمی شمارند... اغلب مسلمانان بر اين عقيده اند که در صدر اسلام ازدواج موقت مجاز بوده و پيامبر اسلام در برخی از سفرها که مسلمانان از همسر خود مدت های مديدی دور می بودند و در ناراحتی بسر می بردند به آنها اجازه ازدواج موقت می داده اند و همچنين مورد اتفاق مسلمانان است که خليفه دوم در زمان خلافت خود ازدواج موقت را تحريم کرد. خليفه دوم در عبارت معروف و مشهور خود چنين گفت: من دو چيز را که در زمان پيامبر روا بود، ممنوع اعلام می کنم، متعه زنها و متعه حج. گروهی از اهل تسنن عقيده دارند که ازدواج موقت را پيامبر اسلام خود در اواخر عمر ممنوع کرده بود و منع خليفه در واقع اعلام ممنوعيت آن از جانب پيامبر بوده، حال آنکه بنا بر گفته خود خليفه دوم اينچنين نبوده... توجيح صحيح اين مطلب همان است که علامه کاشف الغطا بيان کرده اند : خليفه از آن جهت بخود حق داد اين موضوع را قدغن کند که تصور می کرد اين مسئله داخل در حوزه اختيارات ولی امر مسلمين است و هر حاکم و ولی امر می تواند از اختيارات خود بر حسب مقتضای زمان استفاده کند. بعبارت ديگر نهی خليفه دوم جنبه سياسی داشت، چرا که اين خليفه نگرانی خود را از پراکندگی صحابه در اقطار کشور تازه وسعت يافته اسلامی و اختلاط با ملل تازه مسلمان پنهان نمی کرد و تا زنده بود امتزاج خونی آنان با تازه مسلمانان را خطری برای نسل آينده بشمار می آورد...بعدها در اثر جريانات بخصوص سيره خلفای پيشين بالاخص دو خليفه اول يک برنامه ثابت تلقی شد و شکلی از يک قانون اصلی بخود گرفت!!!

و در گام سوم با ارائه توضيحات اندکی قضاوت را بر عهده شما خواهيم گذارد :

خاصيت عصر جديد اين است که فاصله بين بلوغ طبيعی و بلوغ اجتماعی و در نتيجه قدرت تشکيل خانواده، جز پاره ای استثناعات، بسيار زياد است... پس چگونه بايد با طبيعت و غريضه انسانی رفتار کرد؟ آيا همگان و بخصوص توده زمينه اجتماع حاضرند يک دوره رهبانيت موقت را طی کنند يا می خواهند تن به کمونيسم جنسی دهند!!! برتراند راسل در کتاب زناشويی  و اخلاق می گويد : فواحش معصوميت کانون خانوادگی و پاکی زنان و دختران ما را حفظ می کند. هنگامی که اين عقيده را لکی در بحبوحه عصر ويکتوريا ابراز کرد، اخلاقيون سخت آزرده شدند، بی آنکه قادر باشند گفته لکی را نفی کنند... زبان حال اخلاقيون مزبور با تمام منطقشان اين است که اگر مردم از تعاليم ما پيروی کنند ديگر فحشايی وجود ندارد!!! حتی راسل در کتاب خود فصلی تحت عنوان ازدواج تجربی باز کرده است و می گويد: قاضی ليندزی که ساليان متمادی مامور دادگاه دنور بود و در اين مقام فرصت مشاهده حقايق بسيار داشت پيشنهاد می کند که ترتيبی به نام ازدواج رفاقتی داده شود و متاسفانه بدين خاطر پست رسمی خود را از دست می دهد و برای عزل او کاتوليکها و فرقه ضد سياه پوستان از بذل مساعی خودداری نکردند...

حال به گمانم اگر بتوانيم مشکلات اجتماعی موجود را که سد مسيرازدواجند ناديده بگيريم، اگر بتوانيم وجود برخی افراد حريص و بيمار دل را در تمامی جوامع هيچ بيانگاريم، اگر بتوانيم نيازهای طبيعی انسانی را فراموش کنيم، اگر بتوانيم ازازدواج موقت برداشتهای بدبينانه ای چون کرايه دادن زن داشته، اما خود فروشی با کمترين حقوق - ولو به ميزان حقوق مطروحه در ازدواج موقت - را صحيح بپنداريم، آنگاه تنها منطق خويش را نقض کرده ايم....  

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٥ - گمگشته

 

... و من هنوز بر باور خويش استوارم  که روزگاری آدميت بر اين انديشه زاده شد که بازيابد خويشتن خويش را از ميان اين همه زمين و زمينيان ... پس چه باک از اين همه طريق... که حقيقت را زبانهای بسيار است... 

در پاسخ به مقاله جناب ميروش نويسنده وبلاگ www.mayrosh.persianblog.ir :

نخست آنكه به خاطر يادآوری غلط املايی متون اينجانب، از جنابعالی سپاسگذارم و آن را حمل بر حسن نيت و دقت شما دانسته از مطلب ارائه شده در مورد واژه استوره بسيار استفاده بردم...

فرموده ايد : چه زیبا فرمودید خداوند انسان را آزاد آفرید... نکته تاسف انگیز اینجاست که حتی پس از زرتشت هم این نظریه جهانی نشد و ادیان دیگر آنرا دنبال نکردند. من در کتابهای آسمانی چنین آزادی را ندیدم و یا اگر هست، آن صراحت و زیبایی گفته های زرتشت را ندارد.

 پاسخ من : حال آنكه بنده با استناد به تنها يك آيه (لا اكراه في الدين: در دين هيچ اجباری نيست) می توانم ادعا كنم لااقل در اسلام حتی در انتخاب دين نيز جبری بر ما حاكم نبوده همواره به تحقيق و تامل در آيات و دستورات الهی فراخوانده شده ايم، حال نمی دانم از نظر شما معنای صراحت چيست؟ آيا چيزی جز نص صريح است؟ آيا می توانيد زيبايی و قابليت انگيزش تفكرناب را دربسياري از آيات قران و ساير كتب آسمانی كتمان كنيد ... 

فرموده ايد : دین لحظه ای است. دین مهری بر پیشانی نیست. برای من که چنین بوده و هست. بسیاری اوقات دین ندارم و بسیاری اوقات دارم. خوبش رو هم دارم... ادیان در اخلاقگرایی بهتر عمل میکنند؟ چون نوید بهشت و دوزخ میدهند؟ کسی را میشناختم که با خواندن کتابهای نهیلیستها و صادق هدایت نهایتا اعتقادات خود را از دست داد و به دلیل مشکلات خاصی که داشت، دست به خودکشی زد... در وصیتنامه ای که نوشته بود، به پدر و مادر خود توصیه کرده بود که او را در قبرستان مسلمانان دفن نکنند، چون او کافر است و دفن کردنش کنار مسلمانان برای مسلمانان مشکل ایجاد میکند!!! 

پاسخ من : اصولا شما به آنچه بيان داشته ايد انديشيده ايد!!!!! اگر دين لحظه ای است، چه تفاوت است كه خوبش را داشته باشيد يا بدش را!!!! چرا كه شما تنها به قدر لحظه ای باورمنديد!!! بنده معتقدم نه تنها دين لحظه ای نيست كه ابدی است و سايه افكن بر تمامی اعمال و جهت ده بر تمامی رفتار. صحيح فرموده ايد كه دين مهری بر پيشانی نيست، اما تعيين كننده بايدها و نبايدها، چگونگی ها و چيستی ها لا اقل در زندگی فردی كه هست، پس قبول بفرماييد بر شخصيت، منش و هويت شما تاثير گذار باشد. جوامعی كه برخورداراز اعتقاداتی الهي اند آيا از ديدگاه شما برابر با جامعه ای بری از هر گونه الهيت شمرده می شوند، در همان جنگ كذايی قادسيه يا هر جنگ ديگري، اگر انگيزه های ما به قدر انگيزه های جنگاوران عرب قوی بود، آيا نمی توانستيم نتايج بهتری حاصل كرده، شاهد مرگ تمدن خويش و سلسله ای كه ظاهرا نگاهبان آن بود نباشيم... پس نگوييم دين لحظه ای است... كه نقشی تاثيرگذار و گاه تعيين كننده داشته و دارد... بله همانگونه كه پيش تر گفتم، افراد لائيكی نيز هستند كه با وجود عدم اعتقاد به فرقه خاصی پايبند اخلاقيات هستند، اما اخلاق بدون حضور ايمان به شدت نسبی و تابع و متاثر از مؤلفه های بسياراست... بياييد اندكی واقع بين تر باشيم و به خود نگاه نكرده توده مردمان را در نظر گيريم... بدون يك ضمانت اجرايی تنها برای احترام به فطرت و شرافت انساني، چند درصد از مردمان عادی حاضرند خود را به قيود اخلاقی پايبند نگاه دارند، از طرفی مگر هر معتقد به رعايت اصولی از ديدگاه عرفانی، برای بهشت و حور و ... رعايت نكاتی كرده به اصول شريعتی پايبند می گردد، بسياری علاوه بر اعتقاد به حفظ حيثيت انسانی، به حضور پرورگار و نظارت او بر مردمان ايمان داشته، خود را ملزم به رعايت شريعتی می دانند كه در نهايت خشنودی و رضايت خدا را در جهانی بس ابدی تر رقم زده، سعادت دنيوی آنان را تضمين می سازد... 

فرموده ايد: ادیان در حفظ فرهنگها موثرند؟ بله اما باز ادیان بومی و خودی... قدرتمندان حامی ادیان توحیدی، چه دوستان بدی بودند و چه خوب، به هر حال لامذهب ها هیچ حامی نداشته اند. شریعت مجزا از فرهنگ است...دین بخشی از فرهنگ است...پس شریعت بخشی از دین نمیتواند باشد. 

پاسخ من :  بگذاريد ابتدا يك نكته را روشن سازيم و لا اقل در مورد اين موضوع خاص از تفكرات متعصبانه اي كه مرا به مذاهب ابراهيمي نزديك و ظاهرا شما را دور ساخته صرف نظر كنيم، پيشتر گفته ام و اين بار نيز تكرار مي كنم كه هدف غايي هر باوري نشر و گسترش است،  پس اگر باوري تنها خيال همه گير شدن را در سر بپروراند بايد از كششهاي لازم براي اين گسترش برخوردار باشد تا بتواند در فرهنگها، زمانها و مكانهاي متفاوت قابليت انطباق يافته، حل شود. مگر اينكه مكتبي قصد نشر نداشته باشد كه اين كاملا غير منطقي است و با اهداف مكاتب همخواني ندارد، حال سؤال اينجاست كه آيا شريعت اديان توحيدي قابليت انطباق با بشر قرن 21 را دارند يا خير؟ كه به نظرم اينجا هسته تفاوت ديدگاه من و شماست! از ديد من دين مي تواند بروز شود و حتي فرهنگ را از شريعت بيرون رانده قابليت انطباق بر هر مكان و زماني را بيابد و حتي در فرهنگها منحل شود... پيش تر گفته ام كه گمان مي برم وجود فقها در اسلام، خاخامها در يهوديت و پاپ در مسيحيت بدين منظور پيش بيني شده بود كه البته چون بسياري ازديگرمسائل به ره ديگري قدم گذارده تنها اهرمي شدند براي تزريق برداشتهاي تلقي شده حكومتها از اديان، آن هم تا بدانجا كه منافع حكومتها را تضمين كند... هنوز نمي دانم كه آيا سخنان شما در ستايش از جوامع دين ستيز خلاصه مي شود يا در توجيه چنين جوامعي؟... هنوز نمي دانم كه در نهايت از ديدگاه شما تكليف چيست؟ از طرفي اگر مكتبي – ولو الحادي – در جايي ظهور يافته يا از ديدگاه شما ساخته گردد، نبايد فرصت تكثير يابد، چون ممكن است تعصب متعصبين، فرهنگها را در تقابل يكديگر قرار دهد ؟؟؟ آيا اين مخالف همان روح آزادي بشر و حق او براي شناخت و گزينش نيست –  آيا منطقي تر آن نيست كه بجاي آنكه راه بر ورود مكاتب جديد ببنديم، خود فرهنگ حفظ فرهنگ هايمان را بياموزيم؟ آيا بهتر نيست بشر بياموزد بجاي جو زدگي و در نتيجه تعصب، روح تعاليم الهي را دريافته بجاي از جا بركندن فرهنگ گذشته خويش بين دنياي قديم و جديد پلي زده هر دو را حفظ كنيد، در اين ميانه بد نيست اگر باورها و سنت هاي غلط جديد و قديم را دور ريزيم، حتي اگر بدعت گذار در مكتب و فرهنگ ستيز در گذشته خويش معرفي گرديم، مگر آنكه ادعا كنيد كه فرهنگ باستاني ما سراسر نكويي بود و مكتب جديد سراسر زشتي!!!! كه صد البته اين چنين نبود. (توجه بفرماييد باز هم قصد دفاع از آئيني كه با يا بدون شمشير آمده ندارم و اساس بحثم بر مسئله چرايي و چگونگي ورود مكاتب است)

بر اساس مطلب مطروحه شما اديان توحيدي در طول تاريخ حاميان بسيار داشته اند، هر چند من حاميان واقعي اديان را تنها و تنها پيام آوران آن اديان مي دانم و بس، اما بر اين اساس پس چگونه است كه بنا به ادعاي شما نهيليسم و پوچ گرايي در حال افزايش آمارند بي هيچ حامي اي!!! پس قبول داريد كه وجود حامي يا بقول شما شمار هواداران براي گسترش يك مكتب كافي نيست، از طرفي چگونه است كه وجود حكومت هاي كمونيستي در تاريخ گذشته روسيه و در عصر معاصر چين، افرادي چون لنين و ... را حامي براي مكاتب نهيليستي، پوچ گرا و ... نمي پنداريد، بهتر نيست تولد چنين مكاتبي را اول بار مقارن با رنسانس بدانيم، بدان زمان كه بشر وازده از تعصبات ديني و افراطي، تنها به دنبال رهايي از قيودي بود كه چون زنجير آزاديش را به يغما برده بود...         

فرموده ايد : پس در یک کلام دین نمیتواند جهانی شود. هرچه قدر هم انسانی و مدرن باشد و حتی شریعت نداشته باشد باز هم نمیتواند جهانی شود چون فرهنگ دارد.

پاسخ من : بله تا زماني كه تعصب چه در جهت منفي (سراسر تاريك بيني اديان ابراهيمي و غير ابراهيمي)  و چه در جهت مثبت ( سراسر قطعي و لايتغير دانستن شريعت) – توجه داشته باشيد اين هر دو نگاه منفي اند، مثبت و منفي از جهت راي به حضور يا عدم حضور اديان مد نظر قرار گرفته – موجود باشد دين نمي تواند جهاني شود، زيرا نيازمند تلقيهاي يكساني است كه تعصبات سد آنند... اشاره مي كنم به ظهور فرقه هاي چون اوانجليسها در مسيحيت، كه گويي در جهت تحقق مسيحيتي نوين گام برداشته في المثل موسيقي پاپ را به عنوان ابزاري براي جلب جوانان با رعايت قوانيني به خدمت گرفته اند... حال ما چه كرده ايم... حتي از نشان دادن دست نوازنده خودداري مي ورزيم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!  

فرموده ايد : از کی تا به حال سنت عرب بوده است که در غارها به تزکیه نفس بپردازد؟؟؟ که از پدرتان چنین انتظاری دارید؟ کی گفته سپردن به دایه جزو رسومات قطعی عرب بوده؟ در عوض پدر شما و مادر شما و خود شما آرزوی رفتن به مکه و انجام رسم و رسومات عرب جاهلیت (چرخیدن به دور کعبه و قربانی کردن) را دارید. ندارید؟

پاسخ من :بنا به شهادت كتاب محمد پيامبري كه از نو بايد شناخت كه نوشته يك مسيحي است (بر مسيحي بودنش تاكيد دارم تا بقول خودتان دچار شائبه نشويد) اختصاص روزهاي خاصي در هر ماه يا سال براي عزلت گزيني و تفكر و انديشه در نزد اعراب، سنتي ديرينه بود كه فقط اختصاص به محمد نداشت و سپردن فرزند به دايه نيز از رسومات عرب بود، حال اينكه قطعي باشد يا غير قطعي  چندان مهم نيست، مگر تمامي سنتها بايد قطعي باشند تا سنت محسوب گردند؟؟؟ من باب پرسشتان نيز هر چند كعبه براي من نمادي است از حضور او، اما ترجيح مي دهم در اين زمانه ستم پيشه، كه آه درد مندي هموطنانم از درد بي نوايي گوش ها را كر مي كند و شنيده نمي شود، در صورت مهيا شدن چنين فرصتي، هزينه آن را صرف رفع نيازمندي نيازمندي كنم ... تا پر كردن جيب مشتي عرب سعودي... كه در اين صورت خود را در حضور حضرتش حاضرتر بينم!

 فرموده ايد : یک نوروز و هفت سین داری (وسط آنهم قرآن و عکس امام حسین میگذاریم). چی شد فرهنگت؟ ... فرض نمیتوان توده های جامعه را مقصر دانست. اصولا بحثی در جامعه شناسی مطرح است و آن اینکه هیچکس معصوم از اشتباه نیست. اما توده مردم (همه مردم) با هم اشتباه نمیکنند.

پاسخ من : اتفاقا گمان مي برم هر چند همواره قران سفره هفت سينمان را زينت مي داده و نه عكس هيچ كسي ... اما نكته ظريفي اين جاست! اين تعامل يك سنت و يك باور است، ممكن است بگوييد كداميك بر آن ديگري صدمه وارد مي كند؟ يا از ديدگاه ارزش و اعتبار بر ديگري پيشي مي جويد؟ مگر خود پيشتر نگفتيد كه مي توان ايراني بود و هر باوري داشت... متاسفانه اين تنها مصداق اين تعامل است و همواره در ساير موارد بفرموده شما باورها بر سنتها پيشي گرفته و منجر به هضم كه نه، پس زدن سنت ها شده... بله بنده باز هم مي گويم كه تمدن ما مرده است، همانگونه كه پيش تر گفتم تمدني كه نتواند خود را سنتز كند مرده است، تمدني كه نتواند خود را بروز كند چون لاشه اي خواهد پوسيد... گفتم تمدن نياز به نگاهباني دارد، اما نه براي زنده ماندن، كه چون رود جريان داشتن ... و به اقيانوس رسيدن ...تمدن را نمي توان با شمشير از بين برد ... بلكه ان چه تمدن را نابود مي كند از ياد رفتن است... و تمدن ما متوقف شد... گنديد ... چرا؟ چون پدرانمان از عهده نگاهداري آن خوب برنيامدند... چون پدرانمان براي آن ارزشي قائل نشدند... چون تا پاي جان از آن دفاع نكردند ... چون درنيافتند از بين رفتن تمدن ما يعني از بين رفتن فرهنگ و اصالت ما... آيا نمي توانستند بقول شما با وجود چاقو زير گلو داشتن، گذشته خويش را از ياد نبرده تسليم فرهنگ اعراب نشوند؟... آيا نمي توانستند به ظاهر تقيه كنند و در باطن به آداب و رسوم خويش پايبند بمانند... اما چنين نشد... چه شد كه اينگونه نشد؟... چه شد كه آنان به آئين خود بي وفا ماندند... آنان كه همانگونه كه شما نيز فرموده بوديد و بواقع صحيح نيز هست، چيزي از اسلام نمي دانستند كه حال آن را بپذيرند يا نپذيرند؟ مشتي عرب بقول شما وحشي مي ديدند كه مشغول جنايتند... از طرفي اگر بجاي اعراب فرض كنيد روميان به ايران مي تاختند، آيا همين اتفاق به گونه اي ديگر تكرار نمي شد... شايد ما درگير با فرهنگ عرب نمي شديم اما در تقابل با فرهنگ روميان قرار مي گرفتيم و اين بار بدون وامگيري از هيچ مكتبي فرهنگ خود را از دست مي داديم... پس دائما تكرار نكنيد مشكل حمله مسلمانان و شريعت درون فرهنگ اسلام بود ...حال بگوييد آيا مي توان گفت اين مردم مسئول نبودند؟ پس در اين صورت ما نيز مسئول نيستيم... پس در اين صورت تلاش شما نيز براي احياي فرهنگ گذشته مان بي ثمر است زيرا مردم كه هرگز اشتباه نمي كنند، يا مي خواهند حفظ كنند يا نمي توانند؟ اگر نتوانند كه خوب نتوانسته اند، اگر نخواهند كه خوب نمي خواهند... زور نيست كه؟!!!        

فرموده ايد : زرتشت ديني الهي نيست زرتشت فلسفه ای آورد که سریعا جامه فرهنگی ایرانی پوشید. فرهنگ ایران پر بود از ماوراءالطبیعه. احتمالا نمیدانید که در تورات خبری از جهان آخرت نیست. جهان آخرت اختراع ایرانیان است. روز معاد و .... همه را ما ساختیم ...

 پاسخ من : اينكه فرموده ايد زرتشت ديني الهي نيست كه يك فلسفه است... اين را لطفا توضيح دهيد، كه چگونه ممكن است فلسفه زرتشت كه بر مبناي يكتا پرستي و توحيد است ديني الهي نباشد؟!!! آيا صرف عدم وجود وحي مي توان گفت ديني آسماني و الهي نيست!!! چه بسيار پيامبراني بوده اند كه بنا بر رسالتشان، فاقد وحي و كتاب آسماني بودند چون لوط و تنها به تبليغ گفته هاي پيامبران پيشين مي پرداختند... خير! بنده نمي دانستم كه در تورات خبري از آخرت نيست، اما پيش تر اين دين را سرشار از شيوه هاي آموختن رسوم زندگي دنيوي يافته بودم، آنچنانكه امروز گاه در ميان ثروتمندترين مردمان، يهوديان بسياري را مي يابم كه به قدرتمندترين پستهاي حساس و كليدي جهان دست يافته اند، حتي بياد دارم در مقاله اي مربوط به يك نويسنده غير ايراني و غير مسلمان -كه متاسفانه به سبب قديمي بودن موضوع نام و تاريخ آن را از ياد برده ام-(نه منتسب به آناني كه پيشتر مرا متهم به الهام گيري از آنان كرديد) آمار يهودياني كه در پنتاگون حضوري فعال داشته يا در كمپاني هاي بزرگ فيلم سازي هاليوود مشغول بكارند و رابطه نه چندان كم رنگي با مسيحيون و يهوديان افراطي دارند اندكي متحيرم ساخت و مرا بر آن داشت كه طبيعتا نتيجه بگيرم، حضور هر تفكر تند رويي بي تاثير بر بازداده ها نباشد!!!   

فرموده ايد : خب این با تعریف وحی تناقض دارد. یعنی هروقت مردم مشکل پیدا میکنند، ناگهان خدا فرشته میفرستد و وحی میکند؟؟ (چه خنده دار!)

پاسخ من : اول آنكه بد نيست اندكي به باورهاي يكديگر نخنديده، چرايي ها را دريابيم و بدانيم ريشه هر يك از اعتقادات ولو غلط، ممكن است توجيهات منطقي داشته باشد... ديگر آنكه وحي از ديدگاه شما چه معنايي دارد؟ آيا تنها آن ارتباط روحاني است كه در شرايط استاندارد بر بشر نازل مي گردد، پس در صورت پذيرش نظريه شما وحي اصولا به چه كار مي آيد، ما كه داريم در شرايطي ايده آل روزگار مي گذرانيم، به خدا چه كار داريم!!! پس اجازه دهيد بگويم اين منطقي است كه در شرايط استثنايي، استثناعاتي چون وحي بوقوع بپيوندد، مگر آنكه بگوييد وحي استثناء نيست كه يك پديده عادي است!!! با اندكي تامل درمي يابيم كه در سطوح نازل همچون آفرينش يك شاهكار هنري، بهترين آثار در زماني خلق شده اند كه روزگار بر خالق اثر به شدت تنگ آمده آنچنانكه حال سعي در نمايش آن تاثير بدون بهره گيري از زبان متداول كه زبان بين المللي هنر دارد، بياد مي آورم در سرگذشت نويسنده اي شهير خواندم بدان زمان كه محبوبش به وي خيانت كرد، وي كه تا سر حد جنون پيش رفته بود و قصد قتل وي را داشته و چون در عمل خود را از چنين توانايي محروم مي ديده، داستاني به رشته تحرير درآورد مبني بر قتل يك زن... كه از قضا شاهكاري از آثار او قلمداد شد... هر چند اين مثال در سطحي كم ارزش تر از وحي است اما مي تواند دليلي باشد بر شكوفايي استعدادهاي شگرف ماورايي چون وحي... و من باب معجزه، پيش تر براي دوست بلاگر ديگري كه نثرش شباهت غريبي با نثر شما دارد در اين باره سخنرانيها كه نكردم... همانگونه كه شما نيز فرموده ايد بشر-نه فقط ما ايرانيان- از همان سالهاي نخست خود جذب ماوراء و مابعد الطبيعه اي هر چند ساختگي و دروغين شد، نمونه آن مربوط ساختن حوادث طبيعي چون زلزله و خورشيد گرفتگي و ... به خشم خدايگان گرفته تا سحر و ورد و طلسم و ... اما بنده ادعا مي دارم آغاز حكمت عميق ماورائي مقارن بود با عصر ظهور معجزات يا همان خرق عادتها... پيام آوران سخن از عوالمي ديگر زدند كه قوانيني فراتر و شايد متضاد با قوانين دنيوي داشته پس نيازمند به سلاح معجزه به نظر رسيده تا با شكستن قوانيني دنيوي، وجود نيرو و قوايي مافوق قوانين دنيوي را به اثبات رسانند، پس چگونه ممكن بود جز به سلاح معجزه بشر قديم را متقاعد به حضور عالمي ديگر كرد... اما بشر امروزبه سطوحي از تفكر و بينش دست يافته كه ديگر نيازمند معجزه نيست...  و حال پرسش من اين است كه چگونه مكاتب خرد محوري چون آئين زرتشت، ماوراء را توجيه مي سازند؟ پيش تر نيز گفته ام كه خرد مابعد الطبيعه را برنمي تابد و اگر مردود نسازد به حداقل آن رضايت مي دهد...    

فرموده ايد، عرب ابراهيم را نمي شناخت و اصولا ابراهيم هرگز بدانجا نرفت و كعبه را نساخت، حال آنكه ابراهيم دو پسر داشت، اسحاق از ساره پدر بني اسرائيل و اسماعيل از هاجر جد اعلاي عرب عدناني... و نيز برخي روايات است مبني بر آنكه بدان زمان كه ابراهيم، هاجر و اسماعيل را در بيابانهاي مكه رها ساخته، معجزه جوشش آب از زير پاي اسماعيل بوقوع پيوست، جمعيتي از طايفه جرهم كه از آن مكان رد مي شدند، چشمه را يافته و به قوم خود بشارت دادند و آنها نيز دسته دسته و گروه گروه در آن ناحيه سكني گزيدند، كه بعدها اسماعيل با دختري از اين خاندان پيمان زناشويي بست... حال اگر از اين روايت نه چندان مستند نيز بگذريم به شهادت كتاب محمد پيامبري كه از نو بايد شناخت، برادران خديجه پيروان آيين ابراهيم بوده اگر درست بخاطر داشته باشم حنيف ناميده مي شدند و محمد پيش از رسالت خويش مراودات و مباحثات نزديكي با ايشان داشته كه از جزئيات اين گفتگوها و تاثيرات آن سندي در دست نيست... پس نمي توانيد ادعا كنيد اعراب ابراهيم را نمي شناختند... حتي در مورد سند تاريخي نيز همانگونه كه مستحضريد، لوط برادرزاده ابراهيم بود... امروزه خرابه هاي بجا مانده از شهر سدوم كه اگر باز هم اشتباه نكنم در بحر الميت موجود است، نشانگر وجود مردماني با مشخصه هاي لوط و قومش است كه مي تواند دليلي بر حضور عموي پيش تر باشد...

فرموده ايد اديان توحيدي هيچ سير پيش رونده اي نداشته، اين لائيسيته است كه مدام اذهان را تسخير مي سازد؟!!! در پاسخ بايد گفت خير! چنانچه به نوشته من باز گزديد خواهيد ديد بنده خود گفته ام اين ارقام به شدت پايين است، اما هيچي نيز كه شما پنداشته ايد نيست، باور نداريد خود حضورا به برخي دانشگاهها سري بزنيد، از دانشگاه بين المللي قزوين گرفته تا علوم حديث و حتي حوزه ها ي علميه، آنگاه درمي يابيد كه جمع تازه مسلمانان آنچنان كه پنداشته ايد نيز نبوده و نيست... هر چند بنده خود بقول شما بدعت گذار در اين آيينم اما همين آيين با مختصاتي كه اكنون ما نقد كرديم، باز هم پيرواني جديد را دارا شده كه لزوما فضايي هم نيستند!!!! 

به توصيه دلسوزانه تان مبني بر مطالعه برخي كتب عمل خواهم كرد... اميد آنكه بتوانيم بجاي مجادله، از مناظره اي عادلانه و خردمندانه بهره مند گرديم....

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٥ - گمگشته

 

با سلام و تبريک سال نو خدمت خواننده محترم

اينجانب در جريان مناظراتی با جناب ميروش نويسنده وبلاگ www.mayrosh.persianblog.ir و پرسش و پاسخ هايی كه با جناب پسر تنها نويسنده وبلاگ www.zendegyeman.persianblog.ir رد و بدل شد، بر آن شدم تا ضمن مكتوب كردن مناظراتم با جناب ميروش (بخش دوم)، در بخشی ديگر (بخش اول) به بيان خط مشی ها و چرايی هايم در گزينش هر طريقی بپردازم، اميد است در اين زمان كه خود را از هيچ سرشار میبينم، نظرات سودمند شما دوستان گرامی و جناب ميروش، روشنگرراهم بوده، مرا از ضلال گمراهی هايم نجات بخشد. قصد من از بازگويی برهان هايم توجيه زشتی ها و زيبايی های هيچ فرقه و مرامی نيست كه همواره در طول حياتم تمامی عقايد را محترم شمرده، آدميان را برای روح زيبا و حقيقت جويشان ستوده ام، قصد من شايد نقد افكاری است كه هر از گاهی بايد از تاريكخانه ذهن آدمی بيرون كشيده در آفتاب حقيقت ذوب گردند... 

حرف اول : 

و خداوند انسان را آزاد آفريد... پس آدمی مختار است هر طريقی كه او را به حقيقت نزديكتر می سازد برگزيند و در اين ميانه بايد بپذيرد كه هيچ جبری بر او حاكم نيست حتی اگر جبارانی بر او حكم برانند... دين و طريق من تنها آن نام چند حرفی نيست كه در دفتر زندگی ام ثبت گرديده يا چون ميراثی به يادگار مانده از اجدادم به من ارث رسد، كه حقيقت درك من از زندگی حال، ديروز و فردايم است. تاريخ سرشار از نام پيام آورانی است كه هر يك به زمانه ای و در ميان مردمانی فرصت ظهور يافته اند... و من گذشته ای دارم نيكو و پيام آوری نيكوتر چون زرتشت، كه نه فقط نياكانم كه جهانيان را رسم خرد آموخت... اندكی بعدتر كه ندانم چندمين مرتبه در آفرينش بود، ابراهيمی ديدم خليل كه به عشق بنای كعبه گزارده، يگانه فرزند به قربانگاه می برد، بعدها نوحی ديدم كه كشتی اميد می ساخت تا بر طوفان خشم الهی تداوم آفرينش را شاهد باشد، بعدتر موسی يی ديدم كه به عصايی نيل از ميان گشود، بعدتر عيسايی ديدم كه به دمی عشق آلود ايلعاذر مرده را زنده گردانيده، جذاميان شفا می بخشيد و من محمدی ديدم امين كه به سنت عشق بر عرب وحشی باديه اصول آدميت آموخت... اما پيش تر و بيش تر خدايی ديدم واحد كه به عشق انسان می آفريد... و من در ميان اين همه عشق ناب، سودا زده و شيدا به دنبال حقيقت می دويدم... و

و حال در پاسخگويی به جناب ميروش:  

فرموده ايد ناراحتيد از اينكه من با وجود ۵/۲ ميليارد هوادار اديان ابراهيمی همچنان در تلاش برای دفاع از اين اديان هستم، در پاسخ بايد بگويم اولا به واقع طبق فرموده شما هويت ملی ما يتيم است اما اديان توحيدی در حال يتيم شدن اند... تنها چندين درصد ناچيز از ۵/۲ ميلياردی كه ادعايش را داريد به چرايی ها و چيستی های اديانشان واقفند و اصولا چون من بسيار نمی دانند و پيش از آنكه بتوانند خود طريقی را برگزينند، انتخاب شده اند... پس كاربرد لغت هوادار به معنای آنكه به هنگام تعرض در مقام دفاع برخيزد يا دليلی برای دفاع ارائه كند منطقی به نظر نمی رسد! ثانيا تصميم گيری بر هزينه كردن زمان، انرژی و عمر و... را برای دفاع از اديان ابراهيمی بر عهده خوانندگانتان بگذاريد، همانگونه كه قبلا نيز گفته ام قصد من از مناظره با شما آموختن است پس هرگز از آموختن پشيمان نخواهم شد...

حال مثالی ساده و بديهي، اگر باور داشته باشيم كه اديان و روش ها بر رنگ گيري بايدهايی چون عشق به ميهن، دفاع از ميهن - ولو به قيمت فدا ساختن جان - در مقابل پاسداری ازميراث گذشتگانمان كه همانا خاك و فرهنگ و تمدن می ناميمش، تاثيرگذارند - همانگونه كه به واقع نيز هستند و می توان مثالهای فقهی در تمامی اديان در تشويق چنين ارزشهايی بيان داشت- می توان ادعا كرد اديان در حفظ فرهنگ ها و تمدن ها و در نگاهی جامع تربه تقيد به هر باور متعالی موثرند. هر چند شايد در نگاه اول به نظر رسد اين مهم تنها با عمل به اخلاقيات نيز فراهم گرديده در مثال مطروحه ايرانی بودن برای وابستگی به وطن و دفاع از آن كافی باشد اما اخلاقيات هرگز از ضمانت اجرايی يك باور برخوردار نبوده و نيستند... آنكه با ايمان به باوری میجنگد با آنكه تنها توجيهی عقلانی برای عمل خود يافته به هيچ وجه قابل قياس نيست... پس نمی توانيم ادعا كنيم شريعتها و فرهنگها همواره در سمت و سويی متفاوت گام برداشته اند، بلكه از ديدگاه من اين دو نيازمند يكديگرند و می توانند موجبات رشد يكديگر را فراهم آورده، آنگونه كه توضيح داده ام بقای يكديگر را تضمين كنند، چرا كه هر دو نيمه هايی از هويت گمشده هر انسان را تشكيل داده اگر نگوييم از يكديگر برترند، كم ارزش تر نيز نيستند... 

چنانچه مايل بوديد قدرتمندانی را كه بنا به گفته خودتان ۲۰۰۰ سال است از اديان توحيدی حمايت می كنند به ما نيز معرفی كنيد... اگر منظورتان لابی صهيونيستی است كه در پشت پرده سازمانهايی چون هاليوود و پنتاگون ... همچون توده ای سرطانی مرموزانه در پی نشر افكار افراطی يهودي-مسيحی خويش بوده و طی بازی هوشمندانه ای بگونه اي موازی با افراطيون مسلمان در افغانستان و ايران و ...قدرت يافته، حركت می كنند، كه با وجود اين دوستان و مدافعان، اديان توحيدی را ديگر نيازی به دشمن نيست... 

گفته ايد كه شريعت و فرهنگ را مجزا از هم تلقی می كنيد، كه من نيز چون شما انديشم، اما پيشتر گفته ايد دين بايد بخشی از فرهنگ باشد، اما در شرايط استاندارد، شرايطی كه در كشوری دينی بومی ساخته شود و قصد صدور نداشته باشد!!! حال پرسش اين است كه اگر پذيرفته ايم شريعت مجزا از فرهنگ است، پس چرا دين بايد بخشی از فرهنگ باشد در حالی كه شريعت دين مجزا از فرهنگ است؟!! آن هم در شرايط استاندارد؟؟!! شما كه تاريخ را بسيار بيش از من می شناسيد بر اين مسئله واقفيد كه اديان هرگز در شرايط استاندارد ظهور نمی يابند، چرا كه در شرايط مطلوب، نياز و دليلی برای پذيرش باورهای جديد نيست، تمامی اديان در شرايطی كه مردمان در سخت ترين وضع ممكن چه از لحاظ معيشتی و چه از لحاظ جبر حاكمان به سر می بردند فرصت ظهورو نشر يافتند - توجه بفرماييد كه منظور من اديان صدور يافته نيست كه بررسی چرايی شكل گيری اديان در بدو تولد است- از طرف ديگر مگر نه اين است كه غايت آرزوی هرباوری، نشر و گسترش بيشتر است، پس دين بومی مطروحه شما كه قصد صدور نيز ندارد،چه تعريفی را دنبال می كند؟؟!! اگر اين بومی بودن اديان محقق شدنی بود، امروز ما ديگر با سه مذهب بزرگ توحيدی و چندين مكتب پر شمار غير توحيدی روبرو نبوديم، كه به تعداد اقوام و ملل دارای فرقه و طريق بوديم... از ديدگاه من هر مذهب به همراه شريعتی كه به همراه خود يدك می كشد بايد غير بومی باشد تا با برخورداری از الاستيسيته لازم فرصت تسری به ساير ملل را داشته باشد... مذاهب بزرگی چون اسلام، مسيحيت و يهوديت و حتی آئين هاي بودايی و هندي هرگز قائل به معارفی پوسيده نبوده و نيستند و بر خلاف ادعای شما هنوز هم در حال گسترش و تكثيرند، هر چند با سرعتی بسيار كمتر و آماری بسيار ناچيزتر از بدو ظهور، و اين بار با تعاريفی جديد و امروزی شده كه گاه تضاد بسياری با تعاريف گذشتگان دارد، اما قابل حلاجی و تفكر برای بشر قرن حاضر است... شايد امروز همان عصر ولايت باطنی است كه دكتر عبد الكريم سروش آن را يادآور می سازد...

 در مورد شباهت های فرهنگ و شريعت نيز كاملا با شما موافقم اما اينكه گفته ايد وقتی دينی وارد كشوری شد، فرهنگ كشور مبدا را جانشين فرهنگ كشور مقصد می سازد چندان صحيح  به نظر نمی رسد... اول آنكه زمانی كه سخن از جانشينی است يعنی رفتن يكی و آمدن آن ديگری، حال آنكه ايران نه همچون مصر فرهنگی كاملا عربی پذيرفت، آنچنانكه حتی در اين ميانه، زبان - ازاصيل ترين شاخصه های هر تمدن - خويش را كاملا جانشين سازد و نه فرهنگ گذشته خويش را پاس داشت، چرا كه اصولا برای ايرانی متمدن، فرهنگ عرب باديه، عددي محسوب نمی شد چه رسد كه جايگزين گردد و دومی يعنی فرهنگ گذشته به دلايلی كه سعی داريم در اين مناظرات از ديدگاه من و شما و ساير خوانندگان نقد شود مورد بی مهری ايرانيان واقع شد، می ماند خرده فرهنگهايی كه در اين ميانه به ما چسبيد، چون رسومی كه از آن ياد كرديد، اما در سطح كلان نمی توان جايگزينی خاصی را شاهد بود مثلا بياد نمی آورم پدرم ايام خاصی از سال را به سنت عرب، در غارها و كوهها به تزكيه نفس پرداخته يا مادرم پرورش مرا به دايه ای سپرده باشد ... به باور من تمدن به يغما بردنی نيست، لگد كوب هم نمی شود، كه نيازمند حراست است ، نه برای حفظش كه برای فراهم آمدن زمينه های رشد و شكوفايی بيشترش، تمدنی كه نتواند خود را سنتز كند مرده است و ما چه بخواهيم و چه نخواهيم در مرگ تمدنمان مسئوليم، در اين ميانه اشتباه است اگر تنها و فقط ورود شريعت و فرهنگی بيگانه را مقصر بدانيم و از بررسی های جامعه شناسانه كه به توده های مردم اشاره دارد بپرهيزيم... چرا كه ايمان دارم اگر مردمی ولو در ابتدا در سايه شمشيرها و تهديدها مسلكی را بپذيرند نه فقط ارتباط قلبی با آن مرام پيدا نكرده كه به محض رفع اجبارها خود را از شر آنچه به زبان پذيرفته اند خلاص خواهند كرد... حال آنكه چنين نشد و ايران باز هم شاهد عصور طلايی چون صفويه و ... شد و دوباره روزهای شيرين افتخار را هر چند نه چون گذشته در اوج عظمت،اما تجربه كرد... حال اگر باز می خواهيد بگوييد كدام ارتباط و كدام تمدن... سری به متن جامعه و اصفهان يا قزوين بزنيد... 

مشكل شما و جميع دوستان تاريخ محور بر آن است كه تاريخ گذشتگان را اندر احوالات زندگی و امور پادشاهان و حاكمانی می بينيد كه جز حرص و طمع  و قدرت طلبی و سوء استفاده از باورها و اعتقادات مردم و تزريق تلقی خود از اديان تا حدی كه صدمه ای به خودشان نرساند، خصيصه بارز ديگری نداشته هيچيك به واقع مردمان را دوست نمی داشتند، حال آنكه اين مردم فراموش شده كوچه و بازارند كه تاريخ و حوادث بزرگ آن را آفريده، سرنوشت حكومت های بازيگر تاريخ را رقم زده همواره فراموش می شوند، خير بنده ادعا نمی كنم مردم ايران باستان به مابعد الطبيعه و جهان ماوراء معتقد نبودند كه بنا به فرموده خودتان بسيار هم می دانستند، اما بين مابعد الطبيعه پيش از زرتشت كه جادو جنبل ناميده ايدش و مابعد الطبيعه ای كه برگرفته از دينی الهی بوده بر پايه تعقل و تفكر بشری بنيان گذارده شده باشد تفاوتی است فاحش... تا آنجا كه من می دانم، آئين زرتشت بر پايه عقل و خرد و فلسفه بنيان گذارده شده و ماوراء نيز هر چند شايد به گفته شما در اين آئين موجود باشد اما آنچه بر پايه خرد است ماوراء را برنتابيده، اگر آن را مردود نداند، به حداقل آن رضايت می دهد، در حالی كه ماورائيات در مسيحيت بر خرد پيشی می گيرد و در اسلام شايد بتوان شاهد صلح خرد و ماوراء بود، بدين برهان بود كه گفتم شايد اين دين حرف تازه ای برای مومنان آن زمان و امروز ايران داشته و دارد...

گفته ايد من حتی جلد برخی كتب را هم نديده ام... نياز به افشاگری شما نيست، بنده برخود می بالم كه اجازه ندادم افكار تيره متعصبين به انديشه ام رسوخ يافته ذهنم را مسموم ساخته فرصت تفكری آزاد را از من دريغ ورزد... گفته ايد ازامام صادق رواياتی است مبنی بر عزاداری و گريستن بر واقعه كربلا، حقيقت آن است كه بايد به حال انسانيتی گريست كه با نواده پيام آوری چنين رفتار حيوانی و غير انسانی بروز داده، آزادگی را به مسلخ برد، پس فرصت دهيد بر جفايی اينچنين عميق، بگرييم... اما بياد نمی آورم در جايی يا روايتی توصيه ای بر زنجير زنی و قمه زنی و ... از اين دست شنيده باشم... عدم طرد چنين مسايلی به معنی عدم تحريف چنين آيين هايی نيست... از ديدگاه شما بدعت چيست؟ باور من بدعت است يا آن نگاههای متعصبی كه از اسلام پوستين وارونه ای ساخته كه تنها همه را می ترساند؟ سخن من بدعت است يا آنانكه اسلام اجرا شده عمر و ابوبكر را ناب به حضورتان معرفی كرده اند؟ اعتقاد من بدعت است يا اعتقاد آن وهابی كه هم كيشان پيشكش، انسانهايی را به جرم تفاوت همراه با خود منفجر می سازد؟ باور من بدعت است يا آنانكه نمی خواهند حقيقت كربلا فاش گشته و ترجيح می دهند مردم بی درك هيچ حقيقتی بر مصيبتی بگريند و باور نكنند كه روزی انسانی آزاده همه چيزش را داد تا يك جو آزادی بخرد؟ كه در اين صورت مردم بايد بر خود بگريند كه در زمانه ای معاويه پرور و يزيد زا نفس می كشند و در زيبايی آنچه در كربلا بوقوع پيوست شادمان باشند؟!!! اگر اين بدعت است... چه نيكوست اين بدعت و كژ انديشی ... خداوندگارم را سپاسگذارم برای همه اين بدعتها و كژانديشيها كه جز اين نخواهم!!!

و سخن آخر 

باز هم به خاطر پيگيری اين بحث از جناب ميروش سپاسگذارم، اميد است پاسخ ايشانرا من باب نظرات مطروحه در وبلاگ ايشان ببينيم...                                          

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٥ فروردین ،۱۳۸٥ - گمگشته

 

زورق آرزوهايم که زمانی در ناديدنی ترين افق اقيانوس احساسم شناور بود حال در نزديکترين کرانه به روزهای امروزم چه رندانه پهلو گرفته... افسوس که مه آلود و طوفان زده است آسمان اين خليج!

گويی ستارگان اميدش سالهاست بر بال پرستوهای مهاجرخيانت پيشه ای که چشم بر وسعت تنهايی ام بستند، در اين سردترين فصل زندگی مرا ترک گفته اند ...  

باشد که دست بلند حضرت دوست، روزی ديگر را بر من رقم زده، خورشيد گرم يقين را بر گوشه ای از آسمان دلم نشانده، به اين همه گمگشتگی پايانی نيکو بخشد... آخر قلب مرا بيش از اين يارای انتظار نيست... فرياد فرو خورده ام را از لابلای همهمه مرغان دريايی می شنوی ......

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱۳ فروردین ،۱۳۸٥ - گمگشته