حلقه

 

بياد می آورم که روزگاری پيشتر برادری می گفت، من مسلمان زاده ای هستم که عشق را در آغوش مسيح يافتم و من نيز گويم من مسلمان زاده ای هستم که اول بار عشق را در يکتايی يافتم که به گلی خشک انسان می آفريد، بعد ها که ندانم چندمين مرتبه در آفرينش بود، معماری ديدم ابراهيم نام که به عشق بنای کعبه گذارده، دردانه فرزند به قربانگاه می برد، بعدها نوحی ديدم که کشتی اميد می ساخت تا بر طوفان خشم الهی تداوم آفرينش را شاهد باشد. بعدتر موسايی ديدم که به يک عصا نيل از ميان گشود و سپس عیسايی ديدم که به دمی عشق آلود ايلعاذر مرده را زنده گردانيد و جذاميان شفا بخشيده بر صليب جهل مردمان ميخکوب گشت و من محمدی ديدم امين که به سنت عشق بر عرب وحشی باديه اصول آدميت آموخت! به راستی ميان اين همه عشق ناب، کداميک را می توان بر ديگری ارجح دانسته يا تفاوت گذارد!!!!    

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸٤ - گمگشته

 

به خواهر مهربانم که در انتظار زيباترين هديه پروردگار است:

چهره دوار و سپيد ماه در اين آسمان منجمد حتی با وجود لکه هايی که بر آن تصور کرده اند چون هميشه زيبا و خيال انگيز است. تنها با دو گردش ديگرش بدور زمين - اين سفينه خاکی آدميان - خواهم توانست حرکات آرام و مداومش را در ژرفای تاريکترين مناطق روشن درونم احساس کنم. او به کندی اما با تلاشی مثال زدنی به سمت رشد تکامل و زاده شدن خواهد خراميد و ای کاش دريابد که اين مسير ابدی است و بدنبال اين چشم گشودن بايد اين راه را از سر گرفته و اين بار نه به کندی بلکه با سرعتی هر چه تمامتر به سوی کمال و چشم گشودنی ديگر به جهانی بس ابدی تر بشتابد.

به او خواهم آموخت با هر چه سد راهش شود بستيزد، همانگونه که خود نيز نبرد سخت زندگی را پيش رو دارم.

تنها اندک زمانی است که ارقام و اعداد وجود او را برای ارقام و عدد انديشان مسجل ساخته اما من از مدتها پيش صدای پای جريان آرام حيات را پشت ديوارهای دلم شنيده بودم.

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٧ آبان ،۱۳۸٤ - گمگشته

 

سخنی با کالبدم...

سلام جسم خسته من، سلام نزديکترين تن پوشم و سلام همراه هميشگی ساليان عمرم، سالها بود روح عريان و آزرده ام را در تومخفی می ساختم...

سپاسگزارت هستم برای همه روزهايی که شقی تر از يک گرگ بودم و تو همچنان همان کالبد هميشگی و خشمناکم برای همه آن روزهايی که هرم نفس های خدايم را می شنيدم و تو دو بال نداشتی تا مرا بالا بری و بر زمين سرد ميخکوبم کردی....

اما اين را بدان آنقدر دوستت داشته ام که هرگز آرزو نکردم آنی از تو جدا شوم، چرا که با تو می توانستم به پست ترين و رفيع ترين مراحل انسانيتم بجهم...

اما افسوس که روزی تو همراه روزهای انسانی ام را همچون لاشه ای متعفن به گور خواهند سپرد و تو خواهی پوسيد. اما من خواهم زيست، خواهم ماند، چرا که تو تنها قفس روح جاودانه ام بودی...  نه بيشتر      

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٧ آبان ،۱۳۸٤ - گمگشته