حلقه

 

تا به کی ادعای کمال داشتن و از ميان تهی بودن!

تا به کی فرياد حقانيت سر دادن و در بطلان زيستن!

تا به کی فخر رهيافتگی فروختن و در بيراهه های گمراهی فرو رفتن!

تا به کی جنگ، تا به کجا ستيز و نبرد بر سر باورها و اعتقادات با شمشيرهای برهنه!

بهانه ما برای اين جنگ ابدی که گويی سر پايان ندارد چيست؟ آيا ذهن بشر، به همين زودی زود خاطرات سياه قرون جنگ اديان را از ياد برد...

کشتگاه دين که به جانفشانی ۱۲۴۰۰۰ باغبان، می رفت زر عشق به خالق و بازگشت انسانيت به اصالت خويش را به بار بنشيند، قرنهاست آفت زده نگاههای متعصبی که بی رحمانه سعی در تمايز بخشی خويش از سايرين دارند، تنها معرفت سوخته ای را حاصل می دهد که يکی را مسلمان ناميده، آن ديگری را مسيحی، آن يک را يهودی و آن ديگر را زرتشتی... حال آنکه همه يکی بوديم و يکی همه...

اما امروز روز رستخيز است، روزی که بشر متفکر دريافته تمامی اديان به پلکان مسيری الهی مانند که هر يک اکمل ديگری بوده به اقتضای زمان و مکان پيچ و تابی يافته تا آدمی را آسوده تر به ملکوت خداوند رهنمون باشند.....  

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸٤ - گمگشته

 

به خانه ای که در گذر زمان متروک گشت ...

من تو را بياد سپرده ام، با تک تک زاويه هايت آشنايم، به هر آجرت يادگاری به خاطر نگارده ام، خاطراتی از مردمانی که تنها اندکی پيشتر در ميانه ات می زيسته اند... هرم نفس های گرمشان را در فضای امنت بياد می آوری...

تو ای يادآور روزهای نيلی کودکی ام، ای خاطره مبهم لحظه های با هم بودن و داشتن آنانی که در ديروزهايم گمشده اند، بر دستان آلوده و هزار رنگی که بی مهابا تو را با همه زيبايی هايت می بلعند چه می کنی ... می دانم سرانجام زير بار سنگين بولدزرها و جرثقيل ها له شده از پا در ميايی... از تو انتظاری بيش از حافظ حريمی مقدس بودن نبود ... و تو در تمام اين سالها، چه نيکو بدين انتظار پاسخ دادی ...

پس از اين، حريم هر حرمتی شدی بياد داشته باش روزگاری مأمن ارواح پاکی بودی که تنها جسم انسانی را يدک کشيده، به درون فرشته خو بودند... ای پناهگاه پرستوهای در راه مانده، مرغان بال و پر شکسته و آشيان سوخته  ... نگاهم را از ياد مبر ... بدرود!  

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸٤ - گمگشته

 

و خداوند انسان را آفريد نه برای پرستشش که فرشتگان هزاران بار او را بپرستند، نه برای رانده شدن که شيطان را پيش تر رانده بود، شايد برای آموختن رسم زندگی، تولد يافتن، اميد را مزمزه کردن، به اندوه گريستن، طعم گس حيات را چشيدن و عشق ورزيدن به اصالت انسانی ...

و من زنده ام ... لا اقل هيچ نيستم ...  

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٦ اسفند ،۱۳۸٤ - گمگشته