حلقه

 

آدرس جدید من:

www.loosifer2007.blogfa.com

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢ آذر ،۱۳۸٦ - گمگشته

 

به تویی که هستی ات را زیسته ای، از منی که نیستی ام را نزیسته ام... به تویی ابدی، از منی فانی... به تویی که در مقارنه سی و هشتمین سال از بیست و سومین سالگرد زندگی ام،  بدرودم گفتی، از منی که ناشکیبانه صبر می طلبم... بگذار در اولین بهار نبودنت، در نیم روزی باران خورده و مرطوب، با سینه ای لبریز از هوایی مشتاق بر جوانه زدن، خیس غربت، از تو بگویم... 

از کجا بیاغازم و به چه زمان پایان برم! مگر پایانی ناتمام تر از مرگ هست؟!... از چه بگویم و چگونه بگویم! مگر فریادی به بلندای مرگ نیز هست؟!... به کجا رسم و چطور رسم! مگر طریقی ناکجا آبادتر از مرگ را نشانی هست؟!... 

و تویی که ناجوانمردانه فاصله قصه های روشن را با حقایقی مبهم حاشور زدی... و تویی که نگفتی که اوج شیرین بودنت را حضیض تلخ نبودن در پی است... و تویی که گفتی خواهی ماند و نماندی...

به تو ای دوست!... به تو ای حیف ترین طایر خاکدان غم!... به صبا می سپارمت!  

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱٥ فروردین ،۱۳۸٦ - گمگشته

 

و آنگاه که انقلاب را در نفس خود، به عنوان خیزش یک ملت به سمت تغییر شرایط حاکم تعریف کنیم، خواهیم توانست این حرکت را به عنوان بزرگترین رویداد مردمی تاریخ یک کشور قلمداد کنیم. در این میان، آنچه حائز اهمیت به نظر می رسد، بررسی علل شکل گیری و شاید مهم تر، نتایج حاصل از چنین تحولاتی است. از آنجا که در باب حکومت های پیشین و پسین انقلاب، بسیار سخن رفته، به پیان پاره ای دیدگاههای شخصی پرداختم که هیچ ادعایی بر صحت و درستی اش نیست...

در این میان دو نظریه را آشکارا در میان آراء و عقاید اکثریت دیدم : 

برخی بر این باورند، که تصمیم ملت ها هر چه باشد، بر اساس منطق قانون یعنی خواسته توده، بالاجبار تماما مثبت ارزیابی شده، چرا که انقلاب ها چیزی جز مجرای تحقق اراده ملت ها- صرف نظر از درستی یا کژی خواسته توده - نبوده اند.

برخی نیز، مردمان را فاقد صلاحیت و بلوغ سیاسی لازم و کافی برای تصمیم گیری دانسته، قانون را خواسته روشنفکران،برگزیدکان و نخبگان سیاسی دانسته، توده را ملزم به رعایت آن دیده اند. 

اما به نظر می رسد مواردی در این میانه نادیده انگاشته شده، شامل :

نخست عامل زمان. این طبیعی است که در حین شکل گیری انقلاب ها، ملتی که می خواهد هزینه های سنگینی چون، کشتار، تخریب، شرایط بد اقتصادی، بیکاری، رکود، بلا تکلیفی تا زمانی نامعلوم و ... را بپردازد، با امید به نتیجه ای بهتر و بازپس گیری هزینه های خود و چه بسا سود گیری از شرایط مطابق با خواست خود، وارد عرصه کارزار شده، دست به انقلاب می زند. اما این گذر سال ها و میزان تحقق آمال و آرزوهاست که وی را به قضاوتی عادلانه در جهت ارزیابی مثبت یا منفی انقلاب واخواهد داشت.

عامل دیگر جدا سازی نقش نخبگان، سردمدارن و رهبران از توده ملت است.   

با پذیرش دیدگاه نخست - و آنگونه که بعدتر خواهم گفت دیدگاه دوم - عامل زمان خودبخود منتفی است، زیرا قوانینی که وضع کننده آن مردمند، به مرور زمان، توسط همین مردم تغییر یافته و اصلاح خواهد شد. عامل دوم نیز اینگونه توصیف می شود که در یک معادله ساده، مردمان عناصر سازنده یک انقلاب را تشکیل داده، اما وظیفه تجمیع آراء و خواسته ها بمنظور اتحاد بیشتر، به عهده نهاد ریاست و رهبر یک حرکت است. پس قاعدتا باید نحوه عملکرد و میزان موفقیت این دو طیف که به ترتیب، معنا بخش سازندگی و جهت یابی حرکت ها هستند، جدای از یکدیگر بررسی شود. در تمامی انقلاب های مردمی بوقوع پیوسته در طول تاریخ، مردمان نقش خود را در پیشبرد حرکت، با تمام قوا ایفا کرده و انقلاب آفریدند، اما این رهبران بودند که حرکت را در راستای خواسته مردم یا در جهتی مغایر ادامه دادند و موجبات شکست = عدم تحقق خواست توده یا پیروزی = تحقق خواست توده را فراهم آوردند. نکته قابل تامل اینجاست که مردمان نیز با انتخاب و گزینش رهبری شایسته، بگونه ای غیر مستقیم در شکست یا پیروزی انقلاب ها سهیم اند و پذیرش نقش خطیر برای رکن رهبری، به معنی سلب تکلیف از مردمان نیست.

نهایتا می توان دیدگاه دوم را علی رغم تقابل ظاهری اش، زاویه ای دیگر از دیدگاه نخست دانست. در عمل، قانون به معنی تصمیم روشن فکر غیر منتخب بی مفهوم و فاقد ضمانت اجرایی است، چرا که حق قانون گذاری از جانب توده به روشن فکر تعلق خواهد گرفت و اصولا پیش برد اهداف نخبگان بدون عنایت، همگامی و همکاری توده غیر ممکن است. فراموش نکنیم که عنصر اصلی سازنده انقلاب، همان مردمانند و این توده است که به نخبگان، بر اساس میزان برآورده سازی اهدافش، مقام رهبریت داده، زیر پرچم او با دیگر اجزا متحد شده، سخن ایشان را قانون خود می نامد و صد البته که این معادله برگشت پذیر بوده، توده نیز بدون حمایت از یک رهبر مشخص، امکان و فرصت اتحاد و یک صدا شدن را از دست خواهد داد. چه بسیار جوامعی که با سرکوب روشنفکران و نخبگان فاقد حامی یا حرکت های چریکی، بی نظم و فاقد رهبری، فرصت انقلاب را از دست داده و می دهند!

و نکته آخر اینکه، علی رغم تمام تلاشم برای تحلیل و بررسی منطقی پدیده انقلاب، بدین مهم باور دارم که انقلاب ها همواره در شرایطی استثناعی و غیر منطقی که امکان هیچگونه اصلاح و پیگیری روشهای کم هزینه تر نیست، صورت می گیرند! پس چگونه ممکن است روندی منطقی برای آن قائل شدن و به دایره نظم و استدلال واردش ساختن! خصوصا آنکه هر انقلابی دارای مختصات و شرایط خاصی است که باید مستقل از سایر انقلاب ها بررسی و تحلیل شود و نه اینچنین مبهم و کلی!! به هر روی آنچه مرور کردیم، دیدگاهی بود در حد بضاعت اندیشه یک گمگشته!!! 

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٥ - گمگشته

 

و تويی و تاريکی جاده مبهم پيش رو... پشت سر مهی غليظ، روبرو سياهه مقصدی دور، بالاتر ابرهايی ساده و قطور، زير پا وسعتی از ازل به ابد، کوله بار سنگينی از گذشته بر دوش... و تويی و توهم هزار باره رسيدن و نرسيدن... و تويی و جانی خسته... تاب اين همه رکود و رخوتت نيست، به زانو درآمده ای...

پس چرا اين پيله را نمی شکافی، بالهايت را خشک نمی کنی، تا رها از اين همه دلبستگی، اوج گيری!... از چه می ترسی؟ از کنار رفتن پرده اوهام؟ دور شدن از مقصدی که ايمانی به قصد و غرضش نيست؟ بر هم زدن يکپارچگی ابرها؟ جاماندن کوله بار پوسيده وام گرفته از گذشتگان؟... شايد پشت اين آسمان دل گير، در ثقل اين همه سکون، خورشيدی به انتظار طلوع و تابيدن بدين اوهام کدر باشد... و تويی و تاريکی جاده مبهم پيش رو...

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱٠ دی ،۱۳۸٥ - گمگشته

 

نسيمی سرد، شاخسار هستی ام را بالا و پايين رانده، مرثيه غم آلود فرو ريختنی زودهنگام را زير رگبرگهايم زمزمه می کند... اين منم در آستانه فصلی سرد...

و من اين بار چشمانم را برای مرور افق گذشته ای نه چندان دور، تنگ نخواهم کرد، که نگاه به گوشه های سبز پهنه وجودم، برای ذکران جوانی ام کافيست... آن روز گرم و پرشکوه بهاری را هنوز به ياد دارم...

و چه سهل بود ايمان به باور زايش و جوانه زدن و چه دشوار بود باور نگاههای ناباوری که به رويشم از ميانه بافتی خشک و چوب پنبه ای، مومن نبود...

و چون زاده شدم ريشه های زادگاهم، املاح از معدن خاک به امانت گرفت و راهی بلوغ و وسعت يافتنم کرد...

و من چه خوش باور بودم بر اين بخشش بی امان زادگاه و خاک... و ندانستم اين همياری، به بهانه ای فراتر از هست من، که ساخت اکسيژن هستی سازی در هنگامه هست، برای رشد زادگاه است و لاشه ای غنی در هنگامه مرگ، برای خاک...

و من در آستانه فصلی سرد... در اين روزهای باقی مانده تا فروريختن... بدين زمان که چهار طلوع، بی هيچ پرده و وهمی، به دريچه خورشيد نگريستم، بدست خويش، آخرين آوندهای اتصال خويش را به حرص مکنده ای چون درخت و گورستانی چون خاک، خواهم گسيخت... و در جويباری به ابد آرام خواهم گرفت... باشد که زلالی آب، روحم را صيقل دهد! 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸٥ - گمگشته

 

و تويی که با تبسمی کمرنگ، بر کبريای رفيعت، مرا می نگريستی، سرانجام روزی، بی هيچ پرسشی، خود را به من بخشيدی و چون چرايی هستی ام درنيافتم، به مجهول زندگی ام گسيل داشتی...

و من زاده شدم، در سحر گاهی خنک و مرطوب، در واپسين ثانيه های باقی مانده تا حرکت زورق خورشيد بر گستره آسمان، در شکوه آغاز پادشاهی فصل ها، پاييز، هنگامه دل مردگی ها، وقت پژمردن، زرد شدن و فروريختن، اين پيش قراول زمستان انجماد ...

و چه تناسب بی نسبت و پر نصيبی بود، تولد من، اين حلول از روح به جسم، از خود به ديگری، از آسمان به زمين و از عرش تا فرش...

و چه تناسب پر نسبت و بی نصيبی خواهد بود، مرگ من، اين بازگشت از جسم به روح، از ديگری به خود، از زمين به آسمان و از فرش تا عرش...

خوشا در تولد و مرگ، دانستن و درک هجای مبهم «بودن و هستن و شدن»...

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱۸ مهر ،۱۳۸٥ - گمگشته

 

از منی که شش خزان پيش تر از تو، بر غربت زندگی گريستم... به تويی که می شناسمت... ديريست از تو گفته ام...

از تويی که سراپا شوق شهود بودنی، از تويی که لبريز ظهور و چرايی حضوری، از تويی که روزهاست به وادی ياس و دل مردگی تبعيدی، از تويی که برای آمالت تابوت می تراشی... مگر چه می خواستی؟... غايت آرزوهايت هم آوای رود و هم حنجره سينه سرخ، به ابد نغمه خواندن بود... نگو نبود، نگو که نيست، نگو نخواهد بود...

لشگر «خواستن»، که پشت ديوارهای بلند استقلال خيمه زده، فراخوان و به جنگ زندگی فرمان ده، تا پيروزی «توانستن» به چشمان خويش نظاره کنی... از هيچ مترس... تويی که در بهاری ديگر، در ميانه تابستانی پرشکوه، طريق هستت را برخواهی گزيد و تويی که در گزينشی دشوارتر، در زمانی نه چندان دور، همسفر اين مسير را نيز خواهی يافت...

بارها گوشزد کردی، در طغيان و آرامش، دفتر خاطراتم ورق نزن، اما بدان، گاه که فرشتگان نگاهبانمان را بر پست خويش حاضر نمی بينم، از ترس شبيخون اهريمنان، ناچار به پر کردن اين جايگاه خالی ام... ادعای پری وشی و نيکو سرشتيم نيست... که ظرف اشتباهاتم، مدت هاست لب پر می زند، پس تجربه ناميدمش، باشد که برای تو پيش از ترحم آميز، قابل تامل جلوه گر شود...

هفده سال فرصت اندکی نبود، برای اين آشنايی ماندگار، که بودن اين روزها به جبر است و فرداها، که من و تو ديگری باشيم، به اختيار... 

از من... به تويی که می شناسمت... به تو ای لحظه سپيد صبح...       

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢٩ شهریور ،۱۳۸٥ - گمگشته

 

سخنی با کالبدم...

سلام جسم خسته من، سلام نزديکترين تن پوشم، سلام همراه هميشگی طلوع و غروب روزهای زندگی ام و سلام بر تو، ای مأمن روح عريان و آزرده ام...

سپاسگزارت هستم برای تمامی ساعاتی که شقاوت حيوانی ام  را در ظاهر هميشگی خود مخفی ساختی و خشمناکم برای تمامی ثانيه هايی که هرم نفس های خدايم را شنيدم و تو دو بال نداشتی تا مرا بالا بری و به نشئه وصل مجنونم کنی، پس بر صليب سرد بودن بر زمينی منجمد، ميخکوبم کردی....

اما بدان آنقدر تو را خواستم که هرگز نخواستم آنی از تو جدا شوم، چرا که با تو ممکن بود جهشی چنين شگرف، بر پست ترين و رفيع ترين طبقات انسانيتم...

اما افسوس که روزی تو را در عين شکوه و جوانی يا پژمردگی و پيری، سلامت و صحت يا آفت زده و رنجور، همچون لاشه ای متعفن به گور خواهند سپرد و تو خواهی پوسيد و من خواهم زيست، خواهم ماند، چرا که تنها قفس روح جاودانم بودی... نه بيشتر...

از خاک آمدی، به خاک نيز بدل شو... باشد که رستنگاه وجودی ابدی، چون من  گردی...       

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٤ شهریور ،۱۳۸٥ - گمگشته

 

آيا تا کنون تولد جوانه ای ضعيف را بر سرشاخه های بلند درختی تناور، در طلوع يک بهار پر شکوه، به انتظار نشسته ای؟...

آيا تا کنون هوای تازه سحرگاهان، در ريه های مچاله شده، فرو برده ای؟...

آيا تا کنون افق ديدگانت، در مقارنه با خورشيد حقيقت، از بيم کور شدن، تنگتر ساخته ای؟...

آيا تا کنون نظم سطح صيقلين برکه ای، به امواج دستانت بر هم زده ای؟...

آيا تاکنون صورتک شکسته غرور، از رخساره معصوم دخترکی فال فروش، کنار برده ای؟...

آيا تا کنون بر به گل نشستن نهنگ آرزو، به نيل زمان و غفلت، سوگواری کرده ای؟...

آيا تاکنون، بودن را زيسته ای، در لحظه ها نفس کشيده ای، از مرگ هراسيده ای؟...

آيا زنده ای؟...

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱ شهریور ،۱۳۸٥ - گمگشته

 

به رنگ سکوت...

و تو ای انسان، گاه بخوان مرثيه بلند سکوت را، اين بلندترين نجوای صامت...

و تو ای انسان، گاه حريم بلورين سکوت را، به بی مقداری حروف در هم مشکن...

و تو ای انسان، گاه از کالبد حيوانی ناطق به درآ، تا به عارفی بينا بدل گردی... 

در اين گاه های بی گاه، به مردابی سياه، کشتی کلام غرقه ساز، تا وارهيده از اسارت واژه، به انتهای نگاه رسی...

پس ببين و سکوت پيشه ساز... و بيانديش به اين رساترين فرياد...

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱۸ امرداد ،۱۳۸٥ - گمگشته